روزنه ی نور و امید

۱۳۹۹/۱/۲۰

از پل می آمدم پایین که چشمم به این مادر و کودکش افتاد که شادمانه داشتند می رفتند سوی خانه شان. مایع دستشویی دست دخترک و کیسه ی روی دوش مادرش را که دیدم حدس زدم از بچه های ماست و از کتابخانه ی مدرسه آمده اند. رسیدم کتابخانه، در را که باز کردم دیدم جناب نوروزی دارند بسته ی دیگری را تحویل یک خانواده می دهند. دو، سه ساعتی مدرسه بودم. حدود ده نفر از خانواده ها که بسته های شان مانده بود آمدند و بردند. چند نفر از بچه ها را هم که همراه مادرشان آمده بود دیدم؛ سمیه و غلامرضا و النا و… . به یکی دو نفرشان گفتم: یک لحظه ماسکت را بردار تا درست و خوب ببینمت. با لبخند ماسک شان را بر داشتند. دلم شاد شد.😍
دیروز بسته های غذایی و بهداشتی پانزده خانواده که خانه هایشان دورتر بود را دم خانه شان رساندیم. چند نفری هم که نزدیکتر بودند امروز آمدند و گرفتند.
در این دو سه روز، به سی خانواده ی مادرسرپرست این بسته ها پخش شد. شاید گذران یک هفته، ده روزشان شود. بیشتر این خانواده‌ها مادرسرپرست هستند که یا همین بچه های کوچکشان نان آور خانه اند یا مادرانشان در خانه های دیگران تمیزکاری می کردند. برخی هم هم دست فروش اند یا در کارگاه های تولیدی کار می کردند که شوربختانه همه ی شان از دو، سه هفته پیش از نوروز، کارشان را از دست داده و خانه نشین شده اند. بارها زنگ زده و گاهی با گریه از روزگار سخت شان برایم گفته اند؛ هرچند خودم همه ی شان را می شناسم.
سپاسگزارم که یاری کردید تا در این روزهای دشوار و تاریک، روزنه ی نور و امید به روی این خانواده ها گشوده شود تنها نمانند.
هرچند این نگاره ها را هنگام رفتن شان گرفتم اما لبخند پر از سپاس و رضایت و شادمانی آنها هنگام دریافت بسته ها، پیشکش یکایک شما دوستان که یاری کردید و چراغی برافرختید. جانتان جور، دلتان شاد و خانه تان آباد باد.♥️