روزنوشت♥️

 

۱۳۹۹/۲/۱۱

قرار شد به همه ی بچه ها بسته های بهداشتی و هم برگه های روزنوشت داده شود و پس از دو و نیم ماه، آموزگاران با دانش آموزان شان دیداری تازه کنند تا بچه ها کمی از دلتنگی در بیایند و انگیزه ی شان برای درس و آمادگی آزمون پایان سال بیشتر شود. در آغاز روز حیاط مدرسه، آب و جارو و میزها ویروس کُشی و با رعایت فاصله مناسب چیده شد. بچه های هر کلاس را به فاصله یک و نیم ساعت گفته بودیم بیایند تا شلوغ و پلوغ نشود. آموزگاران زودتر آمده و بسته های بهداشتی و برگه های روزنوشت را روی میزها چیده و آماده ی پخش میان بچه ها شدند.
خودم هم نزدیک آبخوری یک صندلی گذاشته و نشستم. بچه ها یکی یکی از راه می رسیدند و با دیدن همدیگر و آموزگار، دهانشان از شادی تا بیخ گوش باز شده و برخی هم از شادمانی، جیغی یواشک می کشیدند. خماری دوری از همدیگر و دست دادن و بغل کردن را در چهره ی یک یک بچه ها می شد دید، اما چی می شد کرد که کرونا مانع بود و یکی از همکاران خشن تر از کرونا هم مواظب بودند تا از دست دادن و نزدیک شدن بچه ها و پریدنشان در آغوش همدیگر و آموزگارشان جلوگیری کند.😢
از حدود نه و نیم صبح تا سه پس از چاشت، بچه ها آمده و برگه ها و بسته های شان را گرفته و پس از دیدار و گفت‌وگو و شنیدن سفارش های آموزگار برگشتند؛ برگشتند با دستانی که همچنان در آرزوی لمس و فشردن دستان دیگری بود و جان هایی که قولنج و تمنای در آغوش گرفتن را با خود پس می بردند.😭
شماری از بچه ها هم که پیش‌ از نوروز برگه ی روزنوشت گرفته بودند، برگه هایشان را پس آوردند، نوشته های که پر بود از دلتنگی برای مدرسه و کلاس و آموزگار و دوستان و خستگی در خانه ماندن.
امید که هرچی زودتر این روزهای سخت بگذرد و دوباره درهای مدرسه باز شود.
پانویس:
در باره ی برگه ی روزنوشت، بیشتر خواهم نوشت.