مالیخولیا👻

ساعت نه شب رفتم مدرسه که لیست شماره تلفن های دانش آموزان را بردارم و برایشان زنگ بزنم که فردا نیایید اما دیدم کلید دفتر را ندارم. ماندم چیکار کنم. گربه ی سیاهی روی دیوار نشسته بود. هرچی پیشته گفتم پشمش هم حسابم نکرده و فقط لوق لوق نگاهم می کرد. گوشیم شارژ نداشت.چراغ کلاس چهارم را روشن کرده و چند دقیقه ای در کلاس نشستم تا گوشی شارژ بگیرد. از روی حیاط صدای خش خش آمد. از کلاس بیرون آمده و روی حیاط را نگاه کردم، چیزی نبود. گربه سیاه همچنان نشسته بود و نگاه می کرد. چند بار پایم را به زمین کوبیدم دیدم باز هیچی نگفت و فقط دمش را با خونسردی تکان داد. به کلاس برگشته و گوشی را برداشتم و دوباره آمدم حیاط. گربه سرجایش نبود. حیاط تاریک بود. چند تا عکس گرفتم. باد پیچید و چندتا کاغذ و پلاستیک با سر و صدا روی حیاط دویدند. مُور مُورکم شد. طرف در آمدم که بیایم بیرون. نزدیک در ایستادم و داشتم سلفی می گرفتم که یک لحظه احساس کردم یک سایه را در صفحه گوشی دیدم که در طبقه ی بالا دارد راه می رود. زود خواستم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم که زنگ گوشی ام با ویبره ی زیاد به صدا درآمد. از جایم قیل پریدم که نزدیک بود گوشی از دستم روی هوا پرتاب شود، در همان حالت خیز از مدرسه بیرون پریده و نگاره آخری را با تابلوی مدرسه انداختم!
ترس از تاریکی و کرونا و دزد و تخیلات قوی، نزدیک بود سکته دَلجی ام کند! 🤣
پ.ن:
لُوق لُوق: بِرّ و بِرّ
قیل: بالا، قیل پریدن: بالا پریدن
سکته دَلْجی: سکته دادن