نامه

1397-10-18
درمانده در کتابخانه ی مدرسه نشسته بودم که ناظم شیفت صبح آمد. کمی در باره ی کارها گپ زدیم. در میانه های گفتگو گفت: آقای موسوی تا یادم نرفته نامه ی یکی از بچه ها را بدهم برایتان، دیروز داده بود که بدهم به شما اما یادم رفت و این پاکت دست ساز زیبا را از کیفش در آورد و داد.
پاکت را گرفتم و از یک گوشه اش نامه را در آورده و خواندم. روانم شاد شد. همه ی ناراحتی ها به یکباره از یادم رفتند و سرشار از انرژی شدم. به پایان نامه که رسیدم خندیدم و نامه را دوباره بلند خواندم و گفتم آخه آدم چگونه میتواند اینها را رها کرده و برود؟