نیمروی دوستی

1397-9-11-
چندین هفته پیش در برنامه بامدادی با بچه ها قرار گذشته بودیم که برویم بوستان نزدیک دبستان و باهم نیمروی دوستی بپزیم. ایده ی پختن نیمروی دوستی را شاید از دو، سه سال پیش در سر داشتم اما تاکنون به انجام نرسیده بود. سرانجام روز یکشنبه گذشته که هوا کمی خوب شد با همه ی شاگردان رفتیم پارک. هر دانش آموز یک تخم مرغ با خود آورده و نامشان هم روی تخم مرغ نوشته بود. هرچند در آغاز می خواستیم نیمرو را روی آتش چوب بپزیم اما دیدیم بسیار دیر می پزد، این شد که یک اجاق گاز آوردیم و برای هر کلاس جداگانه و در یک ماهیتابه بزرگ نیمرو را پختیم. هر نفر آمد پای ماهیتابه و تخم مرغش را شکست و درون ماهیتابه در کنار تخم مرغهای دیگر همکلاسی ها و آموزگارش انداخت. روز خوبی برای بچه ها ساخته شد. بسیار شادی کردند و خندیدند و از هیجان جیغ کشیدند. بهترین بخش برنامه هم شکست تخم مرغ و انداختش در درون ماهی تابه بود. چهره ی بچه ها و هیجان و ترس و لرزشان از ریختن تخم مرغ دیدنی بود و احساس شخصیت و حس خوبی که داشتند.
در پایان هم نیمروز را میان همه ی بچه ها پخش کردیم تا لذت نیمروی دوستی را که خودشان در پختن آن همراه بودند بچشند و پیوند دوستی شان نیرومندتر و پایدار تر شود.
به امید خوردن نیمروهای فراوان دوستی، باهم و در کنار هم. 😍
یکی از بخش های پرهیجان نیمروی دوستی، شکستن تخم مرغها بود. بیشتر بچه های کوچک تاکنون تخم مرغ نشکسته بودند و هنگام شکستن با ترس و لرز تخم مرغ را می زدند به لبه ی ماهیتابه و یا کفگیر چوبی که دستم بود. سالها پیش و در دوران کودکی یک روز که پدر شادروانم داشت تخم مرغ می پخت، کنارش ایستاده بودم. هنگام شکستن تخم مرغ دید چیز دیگری دم دستش نیست، تخم مرغ را زد به کله ام و شکست و درون ماهیتابه ریخت، اول کمی ترسیدم اما بعد بسیار خندیدیم. آن خاطره به عنوان یکی از بهترین خاطراتی که از پدرم به یاد داشتم در پختن نیمروی دوستی یادم آمد. هنگامی که گفتم یکی بیاید که تخم مرغ را بزنم به کله اش همه خندیدند و هیجان زده چندین نفر دست بلند کردند. سرانجام تخم مرغ را با کله ی یکی از بچه های کلاس اولی شکستم، سپس برای اینکه تلافی کرده باشد وقتی می خواست تخم مرغش را بشکند گفتم حالا تو بزن به کله ی من که او هم نامردی نکرده چنان کوبید به کله ام که نیمی از سفیده ی تخم مرغ پاشید روی سرم! 😅😍