جشن یلدا

۱۳۹۸-۹-۳۰-
-برای بچه ها جشن داشتیم که با تعطیل شدن امروز و فردا، افتاد برای دوشنبه. گفتم: مهم جشن و شادی برای بچه هاست، دو روز زودتر یا دو روز دیرتر.
-اول صبحی تازه رسیده بودم کتابخانه که یک نفر در زد، دیدم پیک موتوری است با یک کیسه ی پارچه ای سپید. کیسه را روی میز کتابخانه خالی کردم؛ پر بود از نمادهای شب یلدا، گیره های زیبای مو برای دخترها و جا سویچی برای پسرها. یک آشنای مهربان و ناشناس فرستاده بود. نمی دانم کیست، در تلگرام پیام داد و نشانی گرفت و فرستاد. همینقدر دانستم که یک خاله ی مهربان است که به یاد خواهرزاده ی ناکامش«شیدا» این هدیه های زیبا را برای شادمانی بچه ها فرستاده است. گفتم دست مریزاد خاله ی خوش سلیقه و دوست داشتنی، با هدیه های زیبایت جشن بچه ها به یادمانی تر خواهد شد. زنده باد. -از سوی شهرداری منطقه هفده، با هفتاد نفر از بچه ها دعوت شده بودیم به جشن یلدا. جشنی پر از شادی و جیغ و خنده ی بچه ها و با چَمَک زیبای آذری که بچه ها را به شور آورد. دمشان گرم.
– از سالن که بیرون آمدم چشمم به نیلوفر کوچولو افتاد و برادرش که با خوشحالی به سویم آمدند و گفتند درود آقای موسوی. گفتم خوش گذشت؟ گفت خیلی زیاد. ریحانه دختر شوخ و شیطون و زیبای مدرسه هم انگار آمده بود عروسی، با لباس سپید زیبا و موهای بلند شانه زده و با چهره ای مانند همیشه خندان.
– هنگام پخش شیر و کیک و یک قاچ هندوانه، دیدم که از میان نزدیک سیصد دانش آموز، بچه های ما آرام‌تر و بردبارتر از همه بودند، غیر از مصطفی که بیش فعال است و غیر قابل کنترل، همه ی شان منظم بودند، بدون ترس از مدیر و ناظم شان. سپاسگزارم بچه ها و سپاس از آموزگاران و ناظم خوب مدرسه که در آموزش رفتارهای خوب به بچه ها اینگونه کوشیده اند.
– تا یلدای دیگر جانتان جور و دلتان شادتر بادا. 🐥🐣🐤💖