بابه خارکش

بود، نبود، بودگار بود. زمین نبود، شُودْیار بود. یک بابه خارکش پیر بود که سه دختر داشت. بابه خارکش هر روز به صحرا می‌رفت و خار جمع می‌کرد و با خود به شهر می‌آورد و سودا می‌کرد و برای خانواده‌اش، غذا تهیه می‌کرد. بابه خارکش که بسیار پیر و ضعیف شده بود، نمی‌توانست خار زیادی جمع کند. برای همین فقط، می‌توانست غذای کمی برای خانواده‌اش تهیه کند و به سختی شکم خود و خانواده‌اش را سیر می‌کرد.

بابه خارکش همیشه از درد استخوان ناراحت بود و کمرش درد می‌کرد. یک روز بابه خارکش به زنش گفت: «هر وقت خارها را جمع کرده، پشت می‌کنم، استخوان‌ها و کمرم درد می‌کند. نمی‌دانم،‌چی کنم. دیگر نمی‌توانم خار زیادی جمع کنم.» زن بابه خارکش گفت:« اگر حلوا بخوری، درد استخوانت جور می‌شود.»

بابه خارکش گفت: «از سودا کردن خارها که نمی‌توانم حلوا بخرم. آن وقت اولادها چی بخورند.» زنش فکر کرد و گفت: «اگر فردا، صبح وقت به صحرا بروی و دو دفعه خار بیاوری و سودا کنی، می‌توانی مقداری آرد گندم و روغن و شکر بخری تا من برایت حلوا پخته کنم.» زن بابه خارکش آهسته گفت: «تو کارهایی را که گفتم، انجام بده و آرد و شکر و روغن تهیه کن؛ شب وقتی که اولادها خواب رفتند؛ من برایت حلوا پخته می‌کنم.» بابه خارکش فردا، صبح وقت، از خانه‌اش برآمد و به صحرا رفت. آن روز تا غروب آفتاب دو مرتبه به صحرا رفت و خار جمع کرد و به شهر آورد و سودا کرد. مقداری غذا برای خودشان خرید و مقداری آرد گندم و روغن و شکر هم خرید و به خانه آورد و به زنش داد.

زن بابه خارکش آنها را در جایی پنهان کرد تا دخترهایش خبر نشوند. به دخترهایش گفت: «پدرتان ناجور است، نان که خوردید، شوخی نکنید و بروید خواب کنید.» دخترهای بابه خارکش وقتی نان‌شان را خوردند، رفتند و در جاهایشان خواب کردند. زن بابه خارکش وقتی مطمئن شد که دخترهایش به خواب رفته‌اند؛ آرد گندم و روغن و شکر را برداشت و شروع کرد به پختن حلوا. وقتی که حلوا پخته شد، دیگ حلوا را آورد و به بابه خارکش گفت: «حلوا پخته شده، کوشش کن که بی‌گپ و سخن آن را بخوری.»

بابه خارکش که ناراحت بود؛ گفت: «آخر بی‌ دخترهایم، حلوا از گلویم پایین نمی‌رود.» زن بابه خارکش قهر شد و گفت: «بسیار گپ نزن که دخترها بیدار می‌شوند، من می‌روم یک کاسه بیاورم.» در همین وقت، دختر کوچک بابه خارکش از جایش برخاست و گفت: «ننه جان! من می‌روم کاسه را می‌آورم!»

زن بابه خارکش گفت: «آرام باش، آهسته برو که خواهرهایت بیدار نشوند.» وقتی که دختر کوچک از پشت کاسه رفت، دختر دوم بابه خارکش هم بیدار شد و گفت: «ننه جان! من دست‌های بابه‌ام را می‌شویم.» بابه خارکش با لبخند به آنها نگاه می‌کرد. زنش که بسیار خون‌جگر شده بود؛ گفت: «آخ! چی گَپ شد، دخترها همه بیدار شدند.» دخترِ کلان بابه خارکش هم که بیدار شده بود؛ گفت: «من هم دیگ و کاسه را می‌شویم.»

دختر کوچک کاسه را آورد و همه دور دیگ حلوا نشستند. بابه خارکش به دیگ حلوا نگاه کرد. دید حلوا بسیار کم است. گفت: «شما بخورید، من سیر هستم.» دخترها شروع کردند به خوردن حلوا. زن بابه خارکش خون‌جگر بود که نقشه‌اش خراب شده است، اما بابه خارکش خوشحال بود و حلوا خوردن دخترهایش را نگاه می‌کرد و لذت می بُرد.