کفش هایی که میخندد

داستان

روزهای آخر اسفند بود، در حیاط منتظر نشسته بودم که صدای چرخیدن کلید در قفل را شنیدم. پدر بود سلام بلندی کرده و پرسید : آماده­ای برویم؟

با شادی سرم را بالا و پایین کرده و گفتم : بلی.

_ پس بیا که برویم.

خوشحال بودم دیگر از دست کفش­های کهنه و رنگ و رفته­ام راحت می­شدم. فکر خریدن کفشهای جدید قِتقِتکم می­داد و باعث می­شد بی­اختیار لبخند بزنم. کاپشنم را پوشیدم و به راه افتادیم.

_ پیش برو پسرم ، پیش­تر …

پدر با دستش به سمت جلو اشاره کرد. کمی برایم عجیب بود همیشه پدر آنقدر تند راه می­رفت که من پَس می­ماندم اما امروز پدر کوشش می کرد پشت سرم بیاید! به هر حال فکر کفش­های نَو آنقدر ذهنم را درگیر کرده بود که به این مسأله اهمیت ندادم و دویدم.

 _ کدام یکی را خوش می­کنی پسرم؟

راستش برگزیدن یکی سخت بود ، کفش­ها و کتانی­های نَو و شیک از پشت ویترین برقَک می­زدند درست مثل چشمهایم و خودنمایی می­کنند.

_ «اوم­م­م… آن آبی رنگ … نه نه … آن کتانی سیاه که نوار نقره­ای دارد … اصلاً آن سفید چی رقم است؟»

پدر شانه­هایش را بالا انداخت و گفت:« نمی فاموم جان پدر، هر کدام را خوش داری بگو.»

خوبی اش این بود که پدر هیچ وقت در خرید شتاب نمی­کرد و می گذاشت با خیال آرام انتخاب­کنم. کتانی های سیاه بسیار  خوشم آمده بودند، قیمت­شان بسیار بالا بود اما سرانجام دلم را به دریا زدم و گفتم:« همان سیاه رنگ را خوشم آمده پدرجان.» و بدون اینکه به چشم­های پدرم نگاه کنم رفتم درون مغازه.

فروشنده کفش­ها را به دستم داد و گفت :« بپوش ببین چگونه است؟»

خم شدم و کتا نی­ها را پوشیدم.

_ «راه برو ببین خوبست؟»

چند قدم راه رفتم و گفتم:« بسیار خوب اش است! بسیار هم به پاهایم برابر است!»

پدر سرش را شور داد و به سوی فروشنده رفت. من با خوشحالی به کفش­های نَوَم در آینه نگاه  می­کردم و می­خندیدم.

پدر پشت به من ایستاده بود و داشت مثل همیشه سر قیمت گفتگو می­کرد. صدایشان را می

شنیدم:

_«بسیار بالاست! دَمِ نوروز کم نمیشه؟»

_ راست گپ را بگویم برای ما هم چندان فایده نداره ولی کفش بسیار خوب و سخت جانی است.

همچنان کفشهایم را در آینه تماشا می کردم که چشمم به کفشهای پدر افتاد، کفش­های پُرخاک و پاره­ی پدر به من می­خندیدند.