بیست سال دیگر چنین روزهایی

اگر بتوانی ناگهان به بیست سال دیگر سفر کرده و خود را در آن زمان ببینی فکر می کنی چیکاره­ای و به چند تا از آرزوهایت رسیده­ای؟اینیک سفر شگفت انگیز  پرهیجان است… و شاید هم ناراحت کننده باشدو از سفر خود پشسمان شوند!

نوشته­هایی که در این بخش می خوانی را دوستانتبرای ماهنامه فرستاده اند، آنها به بیست سال دیگر رفته و خود را دیده اند و برای شما از شغلی که دارند و آرزوهایی که به آن رسیده اند نوشته اند.

شما را هم برای رفتن به این سفر دعوت می کنیم، اگر دوست داشتید به این سفر بروید حتماً برای ما از چیزهایی که می بینید و می شنوید بنویسید. این سفر نه ماشین می خواهد، نه کشتی، نه هواپیما و نه پاسپورت! کافیست خودکار و دفترت را برداشته و در جایی آرام چشمانت را ببندی و شروع کنی به نوشتن، سفری به همین سادگی!

تو هم نوشته­هایت را برای ماهنامهبفرست تا در همین بخش چاپ شود.

محدثه فیضی آبادی – کلاس هفتم

 من یک ستاره شناس بزرگ هستم که در کشور فرانسه زندگی می کنم و هر سال برای شناختن ستاره ها به آسمانها می روم و در باره ی ستاره ها جستجو می کنم. من می کوشم به همه ی  پرسش هایی که در باره ی ستاره ها هست پاسخ بدهم.

سارا رسولی- کلاس هفتم

من یک وکیل معروف هستم و از حق زنان سرزمینم دفاع می کنم. من نمی گذارم کسی در حق زنان میهنم ستم کند. من پدرم را که در کودکی گم کرده بودم پیدا کرده ام و خوشحال هستم که در روزهای تعطیل همراه پدرم به گردش می روم.

محمد یاسین حاجی زاده- کلاس پنجم

من مهندس ساختمان هستم. من برای آدمهای بی سرپرست و نیازمند میهنم خانه می سازم و خوشحالم از اینکه می توانم به آنها کمک کنم. امروز افغانستان کشور آباد و آزاد است چون من و دیگر دوستانم در کودکی خوب درس خواندیم و برای ساختن آن کوشش کردیم.

سارا سعیدی- کلاس پنجم

من یک دکتر داروساز هستم و با پول خودم چند تا بیمارستان برای مردم کشورم ساخته­ام. من همه­ی کسانی را که پول ندارند و به بیمارستان من می آیند رایگان درمان می کنم.

یاسر ساغری- کلاس ششم

من استاد کونگ فو و یک چهره شناس معروف هستم. من کتابهای زیادی خوانده­ام و به بیشتر کشورهای دنیا هم سفر کرده­ام و خودم را برای رفتن به فضا آماده می کنم. من هر روز صبح حمام می کنم!

فاطمه رسولی-

من یک خیاط ماهر هستم و برای مردم لباسهای بسیار زیبا می دوزم. من برای خانم معلم کلاسخود یک دست لباس شیک و خوشگل دوختم چون وقتی کوچک بودم به معلمم قول داده بودم که وقتی خیاط شدم برایش یک دست لباس زیبا بدوزم!

امیرحسین حسینی- کلاس؟

من یک فوتبالیست معروف هستم و در تیم ملی افغانستان بازی می کنم. من از کودکی فوتبال را بسیار دوست داشتم. وقتی کوچک بودم پدرم نمی گذاشت که من فوتبال بازی کنم زیرا می ترسید که شیشه های همسایه را بشکنم اما من با کوشش فراوان توانستم خودم را به آرزویم برسانم. اگنون پدرم از اینکه من یک فوتبالیست معروف هستم به من افتخار می کند.

امیرحسین احمدی- کلاس؟

من یک پلیس هستم و اگر کسی مردم را اذیت کند من او را خیلی زود دستگیر می کنم. من دزدها و آدمهای خلافکار را دستگیر می کنم. من نمی گذارم کسی بچه­ها را اذیت کند.