خوراکی اولین روز مدرسه

طولانی ترین روز دنیا چه وقت است؟ برای من یک روز قبل از شروع مدرسه ها بود. روزی که فردایش باید به مدرسه می رفتم. یک خاطره ی خنده دار هم برایم اتفاق افتاد. دوست دار بشنوید تا برایتان بگویم؟

یک روز قبل از شروع مدرسه ها، پدرم برایم کیف و دفتر خرید. کیفی که پدرم برایم خریده بود عکس ای کیوسان داشت.یک دفتر چهل برگ، یک مداد سیاه و یک مداد سرخ و پاک کن و مداد تراش. جامدادی نداشتم. به پدر و مادرم گفتم:«فردا وقتی مدرسه رفتم خوراکی چی ببرم؟» آنها به من گفتند: «نیازی نیست. صبح، صبحانه را شکم سیر بخور تا ظهر گشنه نمی شوی.» ولی من دوست داشتم حتما چیزی برای خوردن ببرم. خیلی بالا و پایین پریدم تا شاید به من پول بدهند. ولی هیچ کس به من پولی نداد. من هم رفتم یک تکه نان از بین سفره برداشتم و داخل پلاستیک گذاشتم. می خواستم چیزی هم بین نان بگذارم. مثل پنیر یا خرما. داخل یخچال را گشتم ولی خالی بود. فقط یک پارچ آب خنک داخلش بود. مدتی سرگردان گشتم. بعد چشمم به قندانِ قند افتاد. خیلی قند دوست داشتم. چند حبه قند برداشتم و بین نان گذاشتم. بعد نان را مثل ساندویچ پیچاندم و داخل کیف مدرسه ام گذاشتم. خوراکی ام در روز اول مدرسه ساندویچ قند بود. ولی چرا آن روز تمام نمی شد؟ آن روز طولانی ترین روز عمرم بود. هر چقدر این طرف و آن طرف راه می رفتم و منتظر بودم که شب شود و بخوابیم تا فردا به مدرسه و کلاس اول بروم، آن روز تمام نمی شد.

بالاخره روز اول مدرسه ها رسید. من همراه برادر بزرگم سمت مدرسه رفتم. زنگ تفریح که شد می خواستم ساندویچ قندم را بخورم. ولی اگر راستش را بگویم قول می دهید که به من نمی خندید؟ ساندویچ قندم را همان دیروز، یعنی در طولانی ترین روز عمرم خورده بودم. طاقت نداشتم صبر کنم.

سید احمد مدقق

۱۳