لی لی لی لی حوضک

آن وقت‌ها که کوچک بودم. آن قدر کوچک که چیز زیادی از آن روزها در یادم نمانده است. آن وقت‌ها صبح تا شب با برادرکلانم و خاله‌هایم در کنار جوی آبی که از نزدیکی خانه مادرکلانم می‌گذشت، بازی می‌کردیم. خانه­ی ما در روستای «علی­چوپان» بود. یکی از روستاهای زیبای شهر مزارشریف در افغانستان. آن وقت‌ها، شب که می‌شد با فکر بازی‌های روز گذشته به رختخواب می‌رفتیم. بیشتر شبها آنقدر مانده بودم که خیلی زود خوابم می برد اما شبهایی که خواب به چشم‌هایم نمی‌آمد، مادر می‌آمد و کنار رختخوابم می‌نشست. دستم را در دستش می‌گرفت و انگشت بزرگش را روی کف دستم می‌چرخاند و می‌چرخاند و می خواند: «لی‌لی،‌ لی‌لی حَوضک…. گِرد حوضک سَوْزَکْ… »

و همین طور با انگشتش در کف دستم دایره‌هایی رسم می‌کرد: «مرغک آمد اَوْ خورد… پایش لَکَتَوْ  خورد.» با «لَکَتَوْ» خوردن پای مرغک، کف دستم را می‌خارید، آن وقت خنده‌ام می‌گرفت. مادر هم می‌خندید. بعد می‌گفت: «خواب شو، تا خواب مرغک را ببینی.» اگر باز خواب به چشمانم نمی‌آمد؛‌ دوباره می‌خواند و انگشتش در کف دستم می‌چرخید و … من چشم‌هایم را پُت می‌کردم تا خوابم ببرد و خواب مرغکی را ببینم که در حوض می‌افتاد. اما مرغک هیچ وقت به خوابم نمی‌آمد. حالا، شب‌هایی که خوابم نمی‌برد. به یاد لی‌لی لی‌لی حوضک می‌افتم و آرزو می کنم، ای کاش کوچک می‌ماندم و روزها در همان روستای زیبای­مان بازی می­کردم و شبهایی که خوابم نمی بَرَد، مادر باز با انگشتش در کف دستم دایره‌هایی رسم کند و بخواند:

لی‌لی لی‌لی حوضک      گرد حوضک سَوزک

مرغک آمد اَوْ خورد              پایش لَکَتَوْ خورد