رضا ممتاز

یادش بخیر… یکی از روزهای خردادماه سال ۱۳۶۳بود؛ یعنی نزدیک به سی و یک سال پیش. ما در یک منطقه در جنوب تهران به نام سرِ کوره ­های فیروزآباد زندگی می­کردیم. دو سه سالی بود که از افغانستان آمده بودیم. با دیگر بچه های محل که اونها هم اکثراً بچه های فامیل بودند بالای چند تا درخت توت بزرگ در حال خوردن توتهای شیرین و آبدار بودیم که از آن بالا دیدم مامایم و نامزدش لباسهای شیک پوشیده اند و دارند می­روند به سمت شهر یعنی زیارت حضرت عبدالعظیم. ما هم تیز از رویِ درخت پایین آمدیم و دنبال­شان دویدیم که ما هم می آییم. آنها وقتی لباسهای پُرخاک و دستهای چسبناک و صورت چَتَل و لباسهای به هم ریخته ما را دیدند گفتند: بروید اول کالای نوِتان را بپوشید و بعد بیایید، وگرنه اینجوری کسی شما را به شهر راه نمی­دهد!

دویده دویده خانه آمدیم و با دایی­های دیگرم که هم سن و سال من بودند کالاهایِ نوِ خود را پوشیده و همراه مادرکلان با دایی و نامزدش همراه شده و برای اولین بار رفتیم شهر! این عکس را همان روز در پارکی که پشت زیارت حضرت عبدالعظیم بود انداختیم.

یادش بخیر چه زود گذشت آن روزها و من حالا بزرگ شده­ ام. اتفاق­های زیادی رخ داده و تغییرات زیادی انجام گرفته است. در این سی و یک سال درس خواندم. آموزشم را تا فوق لیسانس در دانشگاه تهران ادامه دادم و اکنون نیز مدت هشت سال می شود که در کابل زندگی می­کنم. با تمام سختی­های زندگی در کابل٬ آنجا ماندم و زندگی­ ام را ساختم؛ ازدواج کرده ام و سه فرزند دارم: یک دختر که نامش «فرنگیس» است(فرنگیس نام دختر شاه سمنگان بوده است) و دو پسر هم به نامهای «شهریار» و «شاهرخ» که دوقلو هستند.

در کابل یک شرکت راه اندازی کردم.  شرکتی که کارهای کامپیوتری و اینترنتی انجام می دهد. در حال حاضر شرکت ما یکی از شرکتهای پیشرو و بسیار خوب در شهر کابل است و توانسته ­ایم نمایندگی یک شرکت بزرگ کامپیوتری دنیا را در افغانستان بگیریم. ما در زمینه آموزش و گسترش خدمات اینترنتی در افغانستان کار می کنیم.

خوب که به گذشته ­ام فکر می­کنم می­بینم در ایران بسیار بی برنامه زندگی کردم. اصلاً این چشم اندازها و راه­ها را خیال هم نمی­کردم، چرا که در همه­ ی فامیل اولین کسی بودم که دیپلم گرفتم و اولین نفری بودم در محله­ مان که در دانشگاه تهران قبول شده بودم. نداشتن یک راهنمای خوب که قبلا این راه­ها را رفته باشد همیشه جزو حسرت­های زندگی­ ام بوده است.

 با همه­ ی این سختی­ها، خوشحالم که در شرایط سخت آوارگی و وضعیت خانوادگی­ ام که نه پدرم سواد داشت، نه مادرم و نه عموهایم و دایی­هایم هم که تا دوره­ ی ابتدایی بیشتر درس نخوانده بودند٬ توانستم راه آموختن را ادامه داده و وارد دانشگاه شوم.

در دانشگاه هم دوستان بسیار خوبی پیدا کردم، هم ایرانی و هم افغانی. امروز همان دوستان دوران دانشگاهم هر کدام در مقامها و جایگاه­های مهمی کار می­کنند و آدمهای سودمندی در کشور افغانستان و ایران شده اند.

در حال حاضر علاوه بر کارهای شرکت، یک برنامه هم داریم تا بیش از صد نفر از دانش ­آموزان درسخوان و کوشا در دانشگاههای افغانستان را کمک کنیم تا آنها هم بتوانند درسهایشان را ادامه بدهند. از آن صد نفر تاکنون ۸ نفر را کمک کرده ­ایم.

زندگی با همه ­ی سختی­ها، تلخی­ها و خوشی­هایش می­گذرد اما مهم است که ما ناامید نشویم و دست از کوشش و آموختن برنداریم، همان­گونه که برای من هم گذشت و امروز توانسته ­ام به بخش زیادی از آرزوهایم برسم و یا بسیار به آنها نزدیک شوم.

اکنون باور دارم که آدم با کوشش و پشتکار و کمی خوش بینی به آینده می­تواند به هر آرزویی که دارد برسد. باید امیدوار باشیم و آرزوهایمان را فراموش نکنیم. برای رسیدن به آنها بکوشیم، شما هم خود را باور کنید بچه­ های عزیز و آینده سازان میهن! خواستن، توانستن است.