مسافر کوچولو

می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری!

هر لحظه­ ی زندگی خاطره است به شرطی که با دقت به آن نگاه کنیم و مهم تر از آن بتوانیم آن را روی کاغذ بیاوریم و بنویسیم.

وقتی اتفاقی از زندگیمان را که به نظر جالب است می نویسیم پس از چند سال برای خود ما هم خواندنی و جذاب خواهد بود. اگر این اتفاق را همراه با عکسی در دفتر خاطراتمان ثبت کرده باشیم که چه بهتر. بعضی ها فکر می کنند نوشتن خاطره یعنی فقط نوشتن از روزهای خوب و شیرین اما حتی نوشتن لحظات تلخ و زمانی که غمگین هستیم هم بعد از مدتی برای ما جالب خواهد بود زیرا وقتی مدتی بعد آن را می خوانیم،می فهمیم که لحظه­های ناراحت کننده هم می گذرد و فقط یاد و خاطره­ای از آنها باقی می­ماند. شاید در کلاس درس و بین دوستان دیده باشی که برخی از بچه های باهوش و زِبِل و آنهایی که نوشتن را دوست دارند، یک دفتر مخصوص برای نوشتن خاطرات خود دارند. امروزه بعضی آدمها در انترنت و شبکه­های اجتماعی مختلف مثل وبلاگ خاطرات خود را می نویسند؛ اما اگر خاطرات با دست خط خودت و در یک دفتر نوشته شود، پس از چند سال دیدن و خواندن دوباره­ی آنها بسیار شیرین تر و جذاب تر خواهد بود. نمی دانم تو هم دفتری برای نوشتن خاطرات خود داری یا نه؟ اگر تا حالا به این فکر نبوده­ای از همین امروز یک دفتر خوب و با جلد محکم تهیه کرده و خاطرات و اتفاقات جالب هر روزه­ات را در آن بنویس. این دفتر پس از مدتی گنجینه­ی ارزشمندیخواهد شد. می توانی عکسهایی را که از مدرسه و با دوستانت گرفته ای نیز در آن چسبانده و در باره­ی موضوع و مناسبتعکس و افرادیکه در عکس هستندمطلب کوتاهی بنویسی.

مجله­ی کودکان آفتاب هم برای چاپ خاطرات شما یک صفحه در نظر گرفته است، نام این صفحه «مسافرکوچولو»است.همین الان خودکارت را بردار و یکی از خاطره­هایت را برای مجله بنویس تا در این صفحه و همراه با عکس خودت چاپ شود. یادت باشد کههم در دفتر خاطرات و هم برای مجله خوش خط و خوانا بنویسی دوست آفتابی من چون خطِ خرچنگ قورباغه­ای را ممکن است بعداً خودت هم نتوانی بخوانی چی رسد به دیگران!

خاطره­ی­ چند نفر از بچه­ها را که برای صفحه­ ی «مسافرکوچولو» فرستاده ­اند می خوانی: 

ابوالفضل اکبری- کلاس چهارم

شهر مادر، شهر پدر

در تعطیلات نوروز با خانواده­ام رفتیم اردبیل. خیلی به من خوش گذشت. اردبیل شهر مادرم است. من پدرم افغانستانی و مادرم ایرانی و از شهر زیبای اردبیل است. خیلی وقت بود به شهر مادرم نرفته بودیم. اردبیل سرد بود و برف می آمد. سه هفته آنجا بودیم. با بچه های فامیل و بچه های خاله­ها و دایی­هایم بازی کردیم و عید دیدنی رفتیم. من امسال خیلی عیدی گرفتم و مهمتر از همه زبان ترکی­ام هم الان عالی شده است. من حالا با سه زبان می توانم حرف بزنم، زبان فارسی، زبان ترکی و زبان افغانستانی! وقتی می خواستیم به تهران برگردیم من ناراحت بودم و نمی خواستم برگردم. من اردبیل را خیلی دوست دارم. امیدوارم یک روز بتوانم به شهر پدرم هم بروم. پدرم قول داده است که وقتی جنگ تمام شد مرا به شهر خودش ببرد. پدرم می گوید آنجا هم مثل اردبیل زیباست.

***

میثم حسینی- کلاس چهارم

همسایه­ ی خوب

یک روز با دوستانم در کوچه فوتبال مشغول بازی بودیم. بازی ما خیلی قشنگ بود و کیف می کردیم. یکی از بچه­ها شوت محکمی زد و توپ به شیشه­ی همسایه خورد. بچه­ها از ترس می خواستند فرار کنند. من گفتم نباید فرار کنم. فرار کردن کار بدی است. بدتر از شکستن شیشه. برویم از همسایه معذرت خواهی کنیم. اگر نرویم او از ما بیشتر ناراحت می شود. بچه­ها گفتند باشه میرویم.رفتیم جلو خانه شان و در زدیم. همسایه در باز کرد و بسیار ناراحت بود. گفت شما خیلی کار بدی کردید. شاید خورده­های شیشه به سر و روی پسرم می خورد. ما هم گفتیم عمو معذرت می خواهیم. او هم گفت: باشد به شرطی که آرام بازی کنید و دیگر به شیشه­ی کسی نزنید و همسایه را ناراحت نکنید. ما بعد از آن با احتیاط بیشتر بازی کردیم.

***

شیرآقا نظیری- کلاس ششم

جشن تولد خنده دار

 جشن تولد دختر عمویم بود. برادر کوچکم لباس افغانی پوشیده و در کنار دختر عمویم ایستاده بود. وقتی دختر عمویم شمع­های تولدش را خاموش کرد چند دقیقه بعد فشفشه­ای را در دستش گرفت. وقتی فشفشه روشن شد جرقه­های آن روی دامن برادرم ریخت و دامن لباسش آتش گرفت. برادرم خیلی ترسیده بود و دور خانه می دوید. همه می خندیند و هیچکس حواسش نبود که آتش لباسش را خاموش کند. او هم دوید بیرون. وقتی دنبالش رفتیم و پیدایش کردیم روی حیاط و داخل تشت پر آبِ ظرفها نشسته بود و می خندید. ازش پرسیدم چرا می خندی؟  گفت: آخه آب سرد است و قلقلکم می دهد!

***

امیرحسین محمدی- کلاس ششم

شنا با لباس مهمانی

یک روز خانوادگی مسافرت از تهران به البرز رفتیم خانه ی خاله ام که همه در کشاروزی کار می کردند. ما وقتی رسیدیم به آنها کمک کردیم. محصول آنها لوبیا سبز بود که برداشت می کردند و می فروختند. بعد از کار من با پسر خاله ام رفتیم لب حوضی که در مزرعه­ بود. آب حوض سرد بود. من تا نزدیک حوض رفتم که ناگهان پایم لیز خود و با لباسم افتادم داخل آب. گوشی تلفن مادرم در جیب من بود. سریع از آب بیرون آمدم و خیلی ترسیدم که نکند گوشی مادرم خیس شده و سوخته باشد. بعد از اینکه گوشی خشک شد روشن کردم دیدم خدا را شکر سالم است. خیلی خوشحال شدم و گوشی مادرم را دادم به خودش.

***

فائزه احمدی – کلاس سوم

همسایه­ و دوست خوب

من و خانواده ام یکسال پیش از افغانستان به مشهد آمدیم. همسایه های ما آدمهای بسیار خوبی بودند. بعضی از آنها افغانی بودند و بعضی ها هم ایرانی. من از همان روزهای اول با دختر همسایه مان که ایرانی بود دوست شدم. او دختر خیلی خوبی بود. همیشه با من بازی می کرد و قصه­های خیلی خوب تعریف بلد بود. پس از چند ماه یکی از فامیلهای آمد و ما را از مشهد به تهران آورد. دوستم وقت خدا حافظی عروسک پارچه­ای را که مادرش برایش درست کرده بود به من یادگاری داد. چند روز پیش به آن دوستم فکر می کردم. دوستی ما کوتاه بود ولی من هیچ وقت فراموشش نمی کنم. حالا هروقت دلم برایش تنگ می شود با عروسک پارچه ای ام حرف می زنم.

***

سمیرا اسکندری- کلاس پنجم

عاقبت جوک سر سفره!

عید نوروز پارسال ما رفته بودیم خانه­ی دختر خاله­ی ­پدرم. سر سفره وقتی داشتیم شام می خوردیم دخترعموهایم جُک گفتند و من وقتی لقمه در دهانم بود خندیدم و خفه شدم. وقتی دیدم نمی توانم نفس بکشم و حرف بزنم پاهایم را محکم به زمین می کوبیدم.  دختر عمویم اول فکر کرد من شوخی می کنم اما وقتی اشکهایم را دید جیغ زد و رفت و مادرم را صدا کرد. مادرم هم سه بار محکم زد به پشت سرم تا بالآخره نفسم دوباره برگشت. همه خیلی ترسیده بودند.

***

سعیده رستمی- کلاس چهارم

صدای سگ

یک روز  با خانواده ام به دماوند خانه­ی  دایی ام رفته بودیم. آنها در یک باغ پر از میوه زندگی می کردند. در آنجا میوه چیدیم و خوردیم. داخل باغ بودیم که خواهرم گفت: صدای سگ می آید، نکند بیاید به سراغ ما، من می ترسم. زن دایی­ام گفت: نه صدایش از دور می آید. بعد من و خواهرم رفتیم بالای تپه. خواهرم داشت میوه می چید که من صدای سگ در آوردم.  خواهرم فکر کرد آن سگ آمده است سراغ ما، خیلی ترسید و از بالای تپه لیز خورد و لیز خورد و تا پایین تپه رفت. لباسهایش پُر از گِل شد. خواهرم ناراحت شد و گریه کرد و تا چند روز با من قهر بود.

***

الهام صالحی – کلاس چهارم

روز سیزده بدر بود. ما با همه ی فامیل رفته بودیم پارک. هوا خیلی خوب بود. همه جا خیلی شلوغ بود. من در صف ایستادم که سوار قایق شویم.من با مادرم و دیگر بچه ها باهم بودیم. وقتی می خواستم سوار قایق شوم قایق زودتر رفت و من داخل آب افتادم. خیلی ترسیده بودم. مادرم کمکم کرد که دوباره سوار قایق شوم اما کفشهای عیدم داخل آب جا ماند و گم شد. خیلی ناراحت بودم پدرم رفت و دوباره برایم یک دمپایی خرید. آن روز تا آخر با دمپایی بازی کردم و دویدم.

­­