نویسندگان کوچک

لذت نوشتن 

قلم را در میان انگشتان خود می‌گیری، کمی فکر می‌کنی. آن چیزی را که در خیال داری از مغزت به دست و از دست به انگشتان و از انگشتانت به قلم منتقل می‌کنی. قلم حرکت می‌کند و اثر آن بر روی کاغذ می‌نشیند. همان چیزی که در خیال تو بود، حالا روی کاغذ است. تو چیزی نوشته‌ای!

اگر کس دیگری آن را بخواند، او را در فکر خود شریک می‌کنی و اگر آدمهای بیشتری بخوانند، آدمهای بیشتری را از فکر خود خبردار کرده‌ای. اگر آن­ها را نگه­داری و وقتی بزرگ شدی باز آن را بخوانی، لبخند شیرینی بر لبهایت می‌نشیند. فرق نمی‌کند که چی نوشته کرده باشی.

اگر چند مرتبه‌ دیگر بنویسی، کم‌کم عادت می‌کنی. یک عادت شیرین که دیگر تو را رها نمی‌کند. آن وقت باز می‌نویسی و باز هم می‌نویسی. آنقدر می‌نویسی که به تو نویسنده می‌گویند. نویسنده یعنی تو! که فکر می‌کنی و می‌نویسی و دیگران از فکرهای خوب و زیبای تو باخبر می‌شوند و لذت می‌برند. خودت هم از اینکه فکر تو در مغزهای دیگران جای می‌گیرد، لذت می‌بری. حالا شروع کن. اول فکر می‌کنی نه… نه… زیاد به خودت فشار نیاور. از این هم آسان‌تر است. اگر فکر نکنی هم می‌شود بنویسی. قلم را در دستت بگیر و شروع کن. شروع مهم است. از چی شروع کنی؟ از هر چیزی که به ذهنت رسیده. اگر یک کلمه است. آن کلمه را بنویس! اگر یک خیال است آن را بنویس! اگر یک خاطره است آن را بنویس! اگر یک فکاهی است، بنویس! هر چی هست باشد، بنویس! آنقدر بنویس که خودت فکر کنی خلاص شده. این کار را خیلی ساده بگیر. نمی‌شود؟ خوب ننویس. اصلاً به خودت فشار نیاور و بقیه‌اش را فردا بنویس. یا یک هفته بعد. هر وقت فکر کردی چند کلمه دیگر در ذهنت برای نوشتن آماده شده، بیا و آنها را بنویس. بعد از اینکه چند مرتبه نوشته کردی، بیا و بخوانشان. عجیب است! تو چیزهایی نوشته‌ای که اصلاً فکرش را هم نکرده بودی. پس شروع کن به نوشتن!

دوستان خوب آفتابی!

شما هم می  توانید داستان­های خود را برای چاپ در مجله برایمان بفرستید. اما چند نکته را باید رعایت کند:

  • داستان باید برای خودتان باشد.
  • داستان خود را با خط خوانا و در یک روی صفحه کاغذ و با فاصله بنویسید.
  • نام، نام خانوادگی، کلاس و شماره ی تماس خود را حتماً بنویسید.
  • یک قطعه عکس پشت نویسی شده­ی خود را همراه داستان در پاکت قرار دهید.

درخت توت

نوشته­ ی الیاس نورزاده کلاس سوم ابتدایی

روزی روزگاری، در زمانهای قدیم یک پیرمردی زندگی می کرد او یک روز به بازار رفت و یک شاخه درخت توت خرید و به خانه برگشت.سپس به حیاط خانه رفت و یک چاله کند و آن را در چاله گذاشت و با خاک نرم پوشاند. یک سال گذشت تا درخت توت بزرگ شد و توت داد و هر روز توت های درخت به روی سقف خانه می افتاد و خانه عصبانی می شد و می گفت:«نریز! نریز! اون توت هایت رو روی من نریز، با اون توت هایتمن رو کثیف نکن.»

درخت توت می گفت: توت­های من کثیف نیستند، توت­های من کثیف نیستند . خانه گفت: پس درخت توت! دیگه هم توت نده که من عصبانی می شوم.درخت توت گفت من فقط تابستان ها توت می دهم و امروز آخرین روز تابستان است فردای آن روز درخت توت دیگر توت نداد و دیگر توت­های درخت توت به روی خانه نمی­ریخت و خانه خوشحال بود و راحت خوابیده بود.

پیرمرد روز به روز به درخت توت آب می داد. روزی درخت توت بیمار شد و پیرمرد فکر می کرد که او آب می خواهد و پیرمرد هر چه با آفتابه به او آب می­داد هیچ فایده ای نداشت. خانه می خندید و پیرمرد ناراحت بود.

فردای آن روز پیرمرد اره را برداشت و به سمت درخت توت حرکت کرد و آن را از پایین اره کرد و از چوب هایش یک دسته­ی کلنگو بیل ساخت و گفت: خانه قدیمی شده است، به زودی باید آن را خراب کنم.