یادش بخیر

سلام به شکوفه­ های باغ زندگی 

محبوبه محمدی هستم، متولد شهر تهران، اما پدر و مادرم از جایی به نام دایکندی در افغانستان هستند.

در باره­ی این عکس برایتان بگویم:

چه زود می‌گذرد بچگی، از آن روزها فقط خاطره­هایش برایم باقی مانده­اند. در این عکس تازه هفت ساله شده بودم و به مدرسه می‌رفتم. افرادی که در عکس هستند: پدر مهربانم، معصومه خواهرم، خودم، برادرم شاهین، برادر دیگرم محسن و مادر عزیزم که خواهر کوچولویم عاطفهرا در بغل گرفته است. البته دو برادر دیگر هم دارم که آن موقع هنوز به دنیا نیامده بودند (محمد و مهدی). روزی که این عکس را انداختیم یک ماهی از عید نوروز گذشته بود. ما لباس های عیدی مان رو پوشیدیم تا به گردش برویم. چون من چند روز پیش پایم هنگام صبحانه خوردن سوخته بود مجبور شدم دمپایی بپوشم. با همدیگر به زیارت حضرت معصومه(س) در شهر قم رفتیم. بعد زیارت بستنی هایمان رو تُند تُند خوردیم تا عکس یادگاری بگیریم. روز خیلی خوبی بود تا اینکه بعد از عکس انداختنو نزدیکیهای ظهر برادرم محسن گم شد. تمام روز پدر و مادرم دنبالش گشتند تا اینکه غروب در اطراف حرم وقتی پدرم را می بیند، دنبالش دویده و صدا می زند: بابا پس شما کجایید؟ می‌دانید من از کی اینجا منتظرتان هستم ؟!

آن روزها مثل شماها دختر کوچکی بودم اما آرزوهای بزرگی را در سر می‌پروراندم. یکی از آرزوهایم این بود که روزی معلم شوم و همیشه هم در انشاهایم می نوشتم. با خواهر و برادرانم خیلی دوست بودیم وعلاقه مندی ها و آرزوهایخود را برای همدیگر تعریف می کردیم. در باره­ی آرزوهایمان با هم حرف می زدیم و در داشتن آرزوهای جدید به هم کمک می کردیم. خوشحالم که آن روزها آرزو می‌کردم و گرنه هیچ انگیزه‌ای برای تلاش و کوشش برای ساختن آینده‌ام نداشتم. اکنون که بزرگ شده­ام هنوز چند ویژگیِ بچگی‌ام را دارم: مثل خنده از ته دل، آرزو پشت آرزو، تلاش هایی مکرر بدون ناامید شدنو از رو رفتن!

حالا با گذشت آن روزهای خوب، با تمام فراز و نشیب هایی که داشت، داری و نداری، خوشی و ناخوشی با کمک خداوند متعال توانستیم: معصومه، محسن، عاطفه درس خواندند و دیپلم خود را گرفتند، برادرم شاهین دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه بین المللی است. من هم بعد از گذراندن دوره­ی ابتدایی، راهنمایی و متوسطه، آن هم با سختی و موانع فراوان، توانستم وارد دانشگاه شوم در رشته­ی مدیریت بازرگانی ادامه تحصیل بدهم. همزمان با دانشگاه در کلاس­های تربیت معلم شرکت کردم و توانستم به عنوان معلم به بچه­های هموطنم درس بدهم. این روزها از اینکه به عنوان یک معلم در میان بچه­های هموطنم هستم خوشحالم و خدا را شکر می کنم که توانستم با تلاش و کوشش خود را به یکی از آرزوهای بزرگم برسانم.

همیشه وقتی با بچه­ها هموطنم حرف می زنم آرزوهای­شان را از آنها می‌پرسم تا اگر آرزویی ندارند به فکر داشتن آرزوهای خوب بیفتند و برای رسیدن به آنها تلاش و کوشش کنند. این بچه ها در آینده همان اشخاصی خواهند شد که در حال حاضر به آن فکر می‌کنند و آرزوی رسیدن به آن را دارند. پس قدر آرزوهای خود را بدان و برای رسیدن به آنها تلاش کن و هیچ وقت ناامید نشو. کسی چه می داند؟ شاید یک روز در این صفحه تو هم خاطره­ی روزهای کودکی­ات را بنوسی، مثل من!