یکی مثل تو

خانم نساء محمدی سی ساله و متولد شهر مشهد است. خانم محمدی تا کلاس چهارم ابتدایی در مشهد درس خوانده و بعد به همراه خانواده اش به تهران و شهر دماوند آمد. نساء تحصیلات خود را تا مقطع فوق لیسانس در رشته ی مامایی و در دانشگاه تربیت مدرس که یکی از بهترین دانشگاههای ایران است به پایان رسانده است. او اکنون نیز دانشجوی دکتری در رشته ی مامایی است و قریب سه سال هم دانشگاههای کابل درس می دهد استاد است. مصاحبه ای که می خوانید وقتی خانم دکتر نساء محمدی برای دیدن خانواده اش به ایران آمده بود انجام شد:

 از کودکی ها یتان برای بچه ها بگویید خانم محمدی:

متولد مشهد هستم و تا کلاس چهارم ابتدایی در مشهد و در منطقه ای به نام دَرَوِی درس خواندم. بعد از آن تهران کوچ آمدیم. از کلاس پنجم چون نتوانستم به مدرسه ی دولتی بروم در منزل و نزد خواهر بزرگترم درس خواندم. آن زمان خواهرم دانشجوی رشته ی علوم تربیتی بود و من هم اولین دانش آموزی بودم که نزدش درس می خواندم. وقتی کلاس اول راهنمایی را تمام کردم دوباره رفتیم مشهد و آنجا با بچه های مدارس دولتی امتحان دادم و قبول شدم. کلاس اول و دوم راهنمایی را هم به همین ترتیب خواندم و تمام کردم یعنی در طول سال نزد خواهرم در تهران می خواندم و خرداد ماه می رفتیم مشهد و آنجا امتحان می دادم و کارنامه ام را می گرفتم.

سخت نبود برایتان؟

چرا خیلی سخت بود اما چاره ای نداشتم چون درسم را خیلی دوست داشتم و نمی خواستم از درسم عقب بمانم.باید می رفتم مشهد امتحان می دادم.

دوره ی دبیرستان را چطور خواندید؟

کلاس سوم راهنمایی و دوره ی دبیرستان برایم کمی سخت تر شد. چون هم درسها سخت شده بودند و هم در خانه خواندن خیلی مشکل بود. از طرفی خواهرم هم خودش بچه ی کوچک داشت و خیلی فرصت نمی کرد که مرا درس بدهد به همین خاطر مجبور بودم خودم به هر طریقی که ممکن است بخوانم، بیشتر اوقات هم دوستان ایرانی و دخترهای محله کمکم می کردند و دفتر مشق و جواب سوالهای درسها را در اختیارم قرار می دادند تا از رویشان بنویسم. البته در سال دوم و سوم  کارم راحت تر شد زیرا یک آقا که خیّر محل بود برای منطقه ی ما یک مدرسه ساخت، وقتی مشکلم را فهمید کمکم کرد که وارد مدرسه شوم و به صورت مستمع آزاد در مدرسه ای که ساخته بود درس بخوانم. نام این نیکوکار آقای افخمی بود که مرد بسیار مهربان و خوبی بود. بعداً که با ایشان بیشتر آشنا شدیم فهمیدم که چند سال قبل یک دختر جوانی داشته که به خاطر سرطان فوت کرده است.همیشه به من می گفت تو مثل دخترم  هستی و نمی گذارم که از درس خواندن عقب بمانی. آقای افخمی خیلی کمک کرد که بتوانم درسم را تا مقطع دیپلم در یکی از دبیرستانهای دماوند به پایان برسانم. البته چون به صورت مستمع آزاد درس می خواندم کارنامه ای نداشتم. من درس خواندنم را به ایشان مدیون هستم. الانآقایافخمیمرحومشدهاند. خدا بیامرزدشان. اگر ایشان نبود شاید اصلاً نمی توانستم درس بخوانم و ترک تحصیل می کردم.

پس بدون کارنامه چگونه وارد دانشگاه شدید؟

چون درسم خوب بود برگشتم کابل و دوباره امتحان دادم و توانستم مدرک دیپلم خود را از آنجا بگیرم. بعد از آن دوباره برگشتم ایران و وارد دانشگاه شدم.

در کدام دانشگاه و در چه رشته ای قبول شدید؟

لیسانس رشته ی مامایی و در دانشگاه علوم پزشکی گرگان قبول بودم.

وقتی لیسانس مامایی را گرفتید جایی هم مشغول کار شدید؟

بعد از گرفتن لیسانس رفتم کابل و مدت دوسال در یک شفاخانه(بیمارستان) مشغول کار شدم. چون در کابل جایی نداشتم شبها در همان شفاخانه می خوابیدم. دو سال دیگر را هم در بیمارستان دیگری که برای فرانسوی­ها بود کار کردم. وقتی خبر شدم که از طرف سفارت ایران امتحانی برای مقطع فوق لیسانس برگزار شده است، در آن امتحان شرکت کرده و در دانشگاه تربیت مدرس که یکی از بهترین دانشگاههای ایران است قبول شدم.

غیر از فعالیت در شفاخانه آیا جای دیگری هم در افغانستان مشغول کار بودید؟

بله. علاوه بر اینکه در بیمارستان کار می کردم در دانشگاه خاتم النبیین(ع) که یکی از

دانشگاههای خوب و معتبر کابل است به عنوان استاد به دانشجویان درس می دادم.

خاطره­ای هم از دوره­ی فعالیت در بیمارستان و  استادی دانشگاه دارید؟

بله. یکبار  که در کلاس مشغول درس بودم در نزدیکی دانشگاه انتحاری شد. به خاطر موج انفجار، یک بخش از سقف چوبی دانشگاه فرو ریخت اما هیچ یک از شاگردانم که بیشترشان هم دختر بودند از جایشان تکان نخوردند و گفتند استاد ما به خاطر این چیزها درس­مان را تعطیل نمی کنیم. من هم کلاس را تعطیل نکردم و تا ساعت آخر درس دادم.با دیدن این موضوع بسیار خوشحال شدم که فرا گرفتن علم و دانش برای مردم و جوانان کشورم اینقدر مهم است که حتی با وجود خطرهای فراوان حاضر به تعطیل کردن درس و کلاسشان نیستند.

در مدتی که در افغانستان مشغول کار بودید چه چیزی برایتان از همه جالب تر بود؟

تلاش جوانان به خصوص دخترها برای فراگیری علم و دانش برایم از همه جذاب تر و جالب بود. چون می دیدم در بین آن همه خطر و در دل جنگ امید به زندگی و آینده بسیار زیاد است و همه برای پیشرفت و آبادانی کشور تلاش می کنند و با امکانات بسیار کم درس می خوانند.

در دوران مدرسه دوست ایرانی هم داشتید؟

بله بسیار زیاد. دوستان بسیار خوبی داشتم و با بسیاری از آنها هنوز هم دوست هستم. یادم هست در دوران ابتدایی که در مشهد بودم یک دوست داشتم به نام ماریا که مشهدی بود. دختر بسیار مودب و درسخوانی بود. بیشتر وقتها باهم درس می خواندیم. گاهی او به خانه ی ما می آمد و گاهی من به خانه ی آنها می رفتم و تا کلاس چهارم که در مشهد بودم باهم بودیم.

ماریا یا خانواده اش می دانستند که تو افغانستانی هستی؟

بله همه­ی شان می دانستند. هم خودش و هم تمام خانواده اش و هیچ وقت هم از ماریا نشنیدم که به خاطر افغانی بودن چیزی به من گفته باشد. مادر ماریا می گفت تو بهترین دوست ماریا هستی و ماریا همیشه از تو در خانه تعریف می کند. من دوست دارم که تو با ماریا درس بخوانی و در مدرسه هم در یک میز و کنار هم بنشینید.

در دوران دبیرستان و دانشگاه چی؟

اول باید دوباره یاد کنم از آقای افخمی که در دوره ی دبیرستان بسیار کمکم کرد و اگر کمک­های او نبود شاید موفق به درس خواندن نمی شدم و یا بسیار سخت بود. او مرا مثل دختر خودش می دانست و کمک کرد که بتوانم درسم را بخوانم. روزی هم که فوت کرد من احساس کردم دوباره پدرم را از دست داده ام. بسیار ناراحت شدم و گریه کردم. حتی زمانی که دانشگاه قبول شدم گاهی به من زنگ می زد و تشویقم می کرد که درسم را ادامه بدهم. همیشه می گفت تو را مثل دخترم «سودابه» دوست دارم. «سودابه» نام دخترش بود که به خاطر سرطان از دنیا رفته بود. الان هم هر شب جمعه وقتی یک فاتحه برای پدرم می خوانم یک فاتحه هم برای آقای افخمی می خوانم و برای شادی روحشان دعا می کنم.

در طول تحصیل برایت پیش آمد که به خاطر مشکلات از درس خواندن نا امید شوی و به ترک تحصیل فکر کنی؟

خوب وقتی مشکلات زیاد باشد آدم گاهی نا امید می شود. فرق آدمهای موفق و ناموفق در همین است که آدمهای موفق در مشکلات و سختی ها از هدف خود دست نمی کشند و آنرا فراموش نمی کنند. من هم وضعیت اقتصادی خانواده ام خوب نبود. پدرم فوت کرده بود و خانواده ام به سختی می توانستند مخارج تحصیلم را بدهد. البته خودم هم در تابستانها و حتی روزهای تعطیل در باغ میوه کار می کردم. سعی می کردم مخارج تحصیلم را در تابستان در بیاروم. در دماوند باغ های میوه مثل زردآلو و گیلاس و س%