آغازی دوباره

 آماده برای آغازی دوباره
بزرگراه نزدیک دبستان
– بین دبستان و کتابخانه نزدیک یک ایستگاه راه هست. دیروز می رفتم کتابخانه که چشمم به این درختان بی بر و برگ و جوی های خشک اما آماده آبیاری افتاد. یاد روستای زیبای مان «علی چوپان» در مزار شریف افتادم. روزهایی که پدرکلان پر انرژی و پرکارم جویه های باغ انگور و درختان زردآلو و بادام را چنین پاک می کرد و درختان آرایش شده با دستان هنرمندش با امید رویش دوباره در ساقه و ریشه ها، خود را برای بهار آماده می کردند. هنگامی که نوبت آب باغ پدرکلانم می شد و آب در این جوی ها روان می گشت، من و برادر و خواهران کوچکم در میان جویها و و با پاهای برهنه پیشتر از آب می دویدیم و عقب عقب می رفتیم و شادی می کردیم و می خندیدیم. بیشتر وقت ها هم در پایان آن روز با پیراهن و تنبان خیس و آب کشیده و البته پس از دعوای پدر کلان بر می گشتیم خانه تا یکبار دیگر مادرم از ما پذیرایی کند!دیروز این درختان و جویچه های کوچک مرا برد به روستای علی چوپان و روزهای خوب کودکی و پدربزرگ پرتلاشم که با همه ی پیری اش به اندازه ی دو سه نفر کار می کرد. یاد درختان بادامی که زودتر از همه بیدار می شدند و جوانه های صورتی رنگشان آماده ی شکوفایی و آغازی دوباره بودند.