ادبیات کودکان یا کودکان ادبیات …؟!

داشتم رد میشدم یهو چند لحظه مکث کردم و با تعجب به ادبیات گفتاری این دوتا خانم کوچولو گوش کردم. نمیدونم نگاه امیرعلی نبویان رو به دوربین رو دیدید یا نه، نگاهی آکنده از تعجب… ! دلم میخواست یه دوربین باشه و زل بزنم بهش. این خانم کوچولو که اسمش کلثوم هست این سارافون رو گویا تازه خریده و داشت به دوستش نشون میداد. دکمه های مانتوشو باز کرده بود و رو کرد به دوستش و با ذوق گفت نمیدونی چی خریدم… دوستش هم دوتا دستاشو گرفته بود جلو دهنش و گفت:” بهم نگو که دارم درست می بینم؟!” و با ذوق ادامه داد خدای من…. اولش فکر کردم تمرین تاتر هست بعد دقت کردم دیدم نه‌، کاملا جدی دارند با هم گپ میزنند. یاد برادرزاده ی خودم افتادم، اونم هفت سالش هست، از شروع سال تحصیلی توی مدرسه با یکی از بچه های کلاسشون مشکل داشت ، چند روز قبل خواهرم ازش پرسید مدرسه خوب پیش میره؟ با اون دوستت چه کردی؟ گفت باهاش کنار اومدم، نه قهریم و نه آشتی، سعی کردم باهاش کنار بیام. 😐 باید کنار اومد. من و خواهرم فقط بهم نگاه کردیم. امروز هم فقط نگاه کردم و توی دلم خوشحال شدم که بچه ها الان چقدر ذهنشون خلاق تر و هشیارتر هست.‌ 😄
و خوشحال تر از اینکه با چنین بچه هایی سروکار داریم.

نوشته ی بانو نظری