امید و تلاش

۱۳۹۶-۹-۱۴- امید و تلاش
امروز پس از چندبار قرار دیدار،سرانجام سرفرازی دیدار با جناب حکیمی را یافتم. نزدیک چاشت زنگ زد و یک ساعت دیگر رسید کتابخانه دبستان. چند کیسه کتاب با خودش آورده بود برای کتابخانه و بچه ها. می گفت کتاب‌ زیاد دارم و دوست داشتم آنهایی را که بچه ها می خوانند به کتابخانه دبستان پیشکش کنم. پشت تلفن گفته بود که کمی سخت راه می روم اما هنگامی که از نزدیک دیدم دانستم که پاهایش از زیر زانو کاملا از کار افتاده است. بیش از نیم ساعتی که ماند با دوتا چوب زیر بغل ایستاده بود و سرپا باهم گفتگو کردیم. بسیار خوش سخن بود و کتابخوان و شوخ گفتار و سرزنده. گفت جوشکار بودم و دو سالی می شود که سر یکی از کارهایم از پشت بام افتادم و دو مهره ی کمرم آسیب دید و قطع نخاع شدم. از رخداد ناگوار آن روز گفت و رنجی که کشیده است در این دو سال.
گفت تازه چند ماهی هست که با این دوتا چوب راه می روم و سخت تلاش می کنم و نرمش می روم که بتوانم پاهایم را دوباره زنده کنم.
پرسیدم اینجا را چگونه یافتی؟ گفت غرفه شما را در نمایشگاه پارسال کتاب دیده بودم و شماره تان را داشتم. بسیار دوست داشتم یکبار بیاییم و از نزدیک بینمتان و این کتاب‌ها را هم برای بچه ها پیشکش کنم.
با وجود همه ی دردها و سختی هایی که داشت و از سر گذرانده بود اما بسیار امیدوار بود و سخت در تکاپوی یادگیری و کتاب خواندن به گونه ای که در همان زمان کوتاه بودنش، چندبار شوخی کرد و خندید و از طبع شعرش گفت و شعرهایی که سروده است.
گفت دوست دارم بازهم بیایم و اگر کاری بتوانم برای مدرسه و بچه ها بکنم.
این امید و دلزندگی اش برایم آفرین داشت.
از جناب حکیمی برای آمدنش و کتاب‌هایی که آورده بود سپاسگزاری نموده و هنگام گرفتن این نگاره گفتم امیدوارم که بار دیگر بدون چوب زیر بغل و با پاهای خودتان بیایید اینجا و دوباره یک نگاره ای به یادگار بگیریم.
خندید و گفت کوشش می کنم چنین شود و هیچگاه نا امید نمی شوم.

دیدگاه خود را درباره این بخش بنویسید: