امیرمحمد گریز پای❤️


۱۳۹۸-۴-۴- امروز نزدیک چاشت رفتم دبستان. خوشبختانه کلاسهای تابستانی و جهشی بچه ها آغاز شده اند. پا به حیاط مدرسه که گذاشتم آوای خواندن و خنده و شادی بچه ها به گوش می رسید. کلاسها شلوغ است. نیم ساعتی در دفتر بودم. ناظم از برنامه های تابستانی و کلاسهای جهشی گفت و از گرمی کلاسها شکایت کرد. گفت هیچ کلاسی کولر ندارد و با اشاره به پنکه ی دیواری بی حال و کم جان دفتر گفت: همین پنکه را هم دو کلاس بیشتر ندارد. باید کولر بگذارید. اگر کولرها کاشته شوند هم صبح ها بچه ها آسوده هستند و هم بعد از ظهرها می توانیم کلاس تشکیل دهیم. از ساعت ده به بعد کلاسها قابل تحمل نیستند، هوا گرم‌تر شود بچه ها در می گیرند. گفتم باشه. در همین گفتگو بودیم که امیرمحمد با مادرش آمد. تا مرا دید با شادمانی آمد جلو و دست داد. گفتم خوبی امیرمحمد؟ چیکار می کنی این روزها؟ گفت: هیچی. ناظم گفت نامش را در چند تا کلاس تابستانی می نویسم. مادرش گفت سرکار بودم که امیرمحمد تنهایی آمده دم کارگاه که زود برویم کارنامه ام را بگیریم. گفت الان هم یک ساعت مرخصی گرفتم و آمدم. امیرمحمد با دوستش آرش داشت کارنامه اش را نگاه می کرد که چندتا نگاره ازشان گرفتم. کمی بیشتر گپ زدیم. مادرش گفت دنبال گواهی تولدش هستم که مدرک شناسایی اش را بگیرم و ببرمش مدرسه دولتی. خودمان مدرک داریم اما امیرمحمد چون در خانه متولد شده هنوز برایش مدرک نداده اند. بسیار دوندگی کرده ام اما نمی دهند.
رو به امیرمحمد کردم و گفتم امیرمحمد اینجا را بیشتر دوست دارد مگر نه؟ نگاهم کرد و لبخند زد. مادرش گفت:« روزهای اول از مدرسه می ترسید و نمی آمد اما الان اینجا را دوست دارد. درسهایش خوب است و خواندن و نوشتن را یاد گرفته است. این چند روز هم که تعطیل بود دلش برای مدرسه و همکلاسی هایش تنگ شده بود و بهانه گیری می کرد. کارگاهم از خانه دور است اما همین که از دوستش شنیده کارنامه ها را می دهند خودش تنهایی تا آنجا آمده است. خوبه که اتفاقی برایش نیفتاده است.» گفتم مدرک شناسایی امیرمحمد را بگیرید اما اگر خودش اینجا خوش است بگذار همینجا درس بخواند. گفت باشه.
چندتا نگاره دیگر هم با امیرمحمد انداختیم و همراهش دست دادم و با سر و کله ی تفت آلود از دفتر آمدم بیرون.
پانویس:
نگاره چهارمی از روزهای اول آمدن امیرمحمد است که سرکلاس نمی رفت و پشت سر مادرش پنهان می شد.
در گرفتن: سوختن، آتیش گرفتن🔥