بهرام و بهنام و بن هور

1397-5-25
مادرش داشت در باره ی برادر بزرگترش بهرام با مسوول نام نویسی گپ می زد. من گوشه ای نشسته بودم و به فاجعه ی دیروز در دشت #برچی می اندیشیدم و دانش آموزانی که امروز جایشان در کلاس خالی است. به کارمان و به اینکه آموزش درست چقدر ارزشمند و بنیادین است برای آینده ی اینان و به برنامه ریزی سال پیش رو و به بچه هایی که یک سال اینجا درس می خوانند. به اینکه در کنار کتابهای درسی شان دیگر چی و چگونه به آنها بیاموزیم که به جای کینه و مرگ و خشونت به مهر و دوستی و شادی بیندیشند و برای خود و دیگران زندگی بخواهند و بهشت شان را در همین جهان و در آبادانی و همزیستی و مهربانی با دیگر آدمها بجویند نه در جهانی دیگر و به قیمت ریختن خون خود و انسان‌هایی دیگر.
غرق در همین افکار بودم که چشمم به بهنام افتاد که با آسودگی خیال تیشرت اش را بالا زده بود و داشت با خودکار روی شکمش چیزی می کشید. گوشی ام را بیرون آورده و چندتا عکس گرفتم. می خواستم فیلم بگیرم که سرش را بلند کرد و تا دید که دارم نگاهش می کنم لبخند زد. گفتم داری چه کار می کنی؟ گفت دارم گاو (شاید هم دارت) می کشم؟ گفتم بیا نزدیک تر بببنم. آمد. پرسیدم نامت چیه؟ گفت بهنام. با چندبار خواهش سرانجام راضی شد پیراهنش را بالا بزند تا از نقاشی اش عکس بیگیرم.گفتم این چه جور گاویه بهنام؟ گفت هنوز کامل نشده و با زبان کودکانه اش شروع کردن به توضیح دادن. با همه ی ناراحتی خنده ام گرفت. گفتم آفرین برو بقیه اش را هم بکش.
مادرش هنوز داشت از سختی های زندگی شان می گفت و اینکه پارسال بهرام را از برای بی پولی نتوانسته است مدرسه بفرستد و پسر دیگرشان که بن هور نام داشت هم مدرسه نمی رود. کمی همراهش گفتگو کردم و به همکارم گفتم نام هر دو را بنویسد تا ببینم چی می شود و از مدرسه آمدم بیرون با هزار فکر از روزگار سختی که کودکان در این جهان پر آشوب می کشند.