به تو نامه می نویسم…

1397-5-16-
امروز یک سر رفتم کتابخانه دبستان. در یکی از اتاق ها نامه ها و نوشته های سالهای پیش روی میز پهن بود. چند هفته ایست که سوریا دارد آنها را دسته بندی می کند تا برای اسکن و سپس صحافی و کتاب شدن آماده شود.
یک دسته از برگه ها را برداشتم و نگاه کردم. چشمم به نامه ی امیرمحمد و محمدشاه افتاد. نوشته های کودکانه ای که نشان از جهان بی آلایش و پرمهر آنان می دهد. هردوی شان کلاس سوم بودند. محمدشاه همان سال با خانواده اش رفت آلمان و یک سال پس از آن امیرمحمد هم از پیش ما رفت.
شاید بیش از ده، پانزده هزار برگه از نوشته های بچه ها و همکاران داشته باشیم. نامه های بچه ها به همدیگر، به آموزگارشان، به مدیر و ناظم و به همسایه ی ایرانی شان و همینگونه داستانهای همکاران و یادداشت‌های روزانه شان در برگه آمد و رفت(حضور و غیاب) و دیگر نوشته ها و اعتراض ها و… از سال 1392 تاکنون این برگه ها دسته بندی نشده بودند که امیدارم که تا پایان تابستان برای اسکن و صحافی آماده شوند.
این نامه ها و دست نوشته ها و عکس‌ها تنها یادگارهای ارزشمند شاگردان و همکارانم هستند که هنوز همه را نگه داشته ام اما رشته ی نیرومندتری که همه ی آنها را به همدیگر پیوند می دهد و در دل و یاد همه ی شان ماندگار شده است خاطرات شیرین روزهای خوب باهم بودنشان است و دوستی ها و شادی هایی که باهم و در کنار هم آفریدند.
امیرمحمدجان و محمدشاه جان هرجا هستید تندرست و سرفراز باشید و همچنان درسخوان و پرمهر و نماینده ی شادی و دوستی و مهربانی دبستان کوچکتان.🌹 ❤️