*بی دندون

۱۳۹۶-۹-۱۹
روز یک ‌شنبه رفتم مدرسه و در برنامه بامدادی برای بچه ها گپ زدم. یک جایی از بچه ها پرسیدم کسی هست که مدرسه اش را دوست نداشته باشد؟ همه گفتند دوست داریم اما این بی دندون کلاس اولی گفت من دوست ندارم!
پرسیدم چرا دوست نداری؟ گفتم بیا و رو به بچه ها بگو چرا دوست نداری؟ گفت من اینجا را دوست ندارم چون این مدرسه ی ایرانی ها(مدرسه دولتی) پرچم ندارد و حیاط اش هم کوچک است و ما نمی توانیم فوتبال بازی کنیم! گفتم دیگه چه چیزهایش را دوست نداری؟ گفت بقیه اش خوبه.
برای مصطفی آفرین گفته و به بچه ها گفتم برایش یک دست بزنند و هورا بکشند. مصطفی اول که آمد کمی ترسیده بود اما هنگامی که بچه ها برایش چک چک کردند دهان بی دندانش تا بناگوش باز شد از خنده و با خنده اش بچه ها هم خندیدند. از مصطفی سپاسگزاری کردم و گفتم:” باشه به روی چشم، قول می دهم که تا هفته ی دیگر دوتا پرچم بزرگ در حیاط مدرسه بکارم، یکی پرچم افغانستان و دیگری پرچم ایران.” البته پیشتر از آن هم می خواستم دوتا پرچم بکارم در مدرسه اما یا فراموشم می شد و یا تنبلی کرده و کارهای دیگر نمی گذاشت که با درخواست و یادآوری مصطفی وادار شدم امروز به دوست جوشکارم زنگ بزنم تا دوتا میله ی چهار متری خریده و تناب و جای پرچم را روی آن ها درست کند و روز پنج شنبه هم بکارد. خوشبختانه دوتا پرچم مخمل از ایران و افغانستان داریم که جان می دهند برای اینکار. برای کوچکی حیاط مدرسه هم از بچه ها عذرخواهی کرده و گفتم امسال با همین حیاط بسازید اما امیدوارم سال دیگر جای بهتری پیدا کنیم که حیاط کلان تری داشته باشد
جور باشی مصطفای پر دل و دلیر که با همه ی بی دندونی و کوچکی ات ایستادی و دلیرانه “نه” گفتی و با تلنگرت پرچم های دوستی را در این دبستان لیخت کردی
“بی دندون نام یک اژدهای کوچک و دوست داشتنی بود در کارتون “مربی اژدها*