بی پناهی

 

 

 

 الیاس
الیاس از کلاس دوم پیش ما درس می خواند و امسال هم باید کلاس هفتم می رفت. الیاس درست روز یکم مهر آمده بود کتابخانه برای بدرود و خداحافظی که شوربختانه آن روز نبودم. الیاس اما این نامه را برای من و دیگر دوستانش نوشته و داده بود به کتابدار کتابخانه. الیاس هم مانند هزاران پناهجوی بی پناه دیگر که دنبال سرپناهی آرام و بدون دل نگرانی هستند همراه خانواده اش راهی ترکیه شدند.
الیاس یکی از بهترین دانش آموزان دبستان ما بود. پسری با ادب، با شخصیت، شجاع و البته بسیار کتابخوان. هر روز جایش در کتابخانه و میان کتابها بود و در گزینش کتابها هم بسیار وسواس داشت، به گونه ای که گاهی یک ساعت و شاید هم بیشتر در میان کتابها می گشت و در پایان با پنج شش کتاب بیرون می آمد و چک و چانه می زند که همه را می خواهم ببرم. شده بود که گاهی از گشتن زیاد الیاس در میان کتابها خسته می شدم و نیمه شوخی و نیمه جدی می گفتم الیاس تا پنج دقیقه ی دیگر اگر کتابهایت را انتخاب کرده و بیرون نروی از کتابخانه میندازمت بیرون! که همیشه هم آخرش باز می گفت آقا موسوی یک کم دیگه اجازه بدهید، کتابی را که دوست دارم پیدا می کنم! گاهی هم وقتی کتابهایی را که خوانده بود و پس می آورد در باره ی داستان و موضوع آن کتاب ازش می پرسیدم که با شور و هیجان بسیاری داستان کتاب را تعریف می کرد. تعریف کردنش آنقدر جالب بود که بیشتر وقت ها به جای گوش دادن به داستان به حرکات و هیجانی که داشت نگاه می کردم و از اینهمه شوق و ذوق کتاب خواندنش کیف می کردم.
یادم هست یکبار هنگامی که الیاس کلاس سوم بود، می خواستیم بچه ها را ببریم سینما که یکی از همکلاسی های الیاس شلوغ کرده و داشت محکم محکم روی میز می کوبید، وقتی وارد کلاس شدم و پرسیدم کی بود؟ یکی از دانش آموزان دیگری را نشانم داد، من هم کنترلم را از دست داده و آن دانش آموز را اندکی هل داده و سرش جیغ کشیدم که چرا می کوبی روی روی میز؟ که آن شاگرد هم ناراحت شده و گریه کرد. اما چند لحظه بعد دانستم بی گناه بوده است، وقتی متوجه اشتباهم شده و بار دوم برگشتم تا از دل آن شاگرد در بیاورم الیاس که جایش در میانه های کلاس بود بدون اینکه که به من نگاه کند با ناراحتی رویش را به سوی دیگر برگردانده و با ناراحتی گفت: من از آدم بزرگایی که بچه ها را دعوا می کنند بدم میآد! از این شجاعت الیاس و اعتراضش بسیار خوشم آمد.
برگشتم و گفتم خوب شما هم بیش از اندازه شلوغ کرده بودید، من هم عصبانی شدم. از آن دانش آموز عذرخواهی کرده و هرجور بود از دلش در آوردم و یادم هست پول بلیط سینمایش را برایش برگرداندم و گفتم از طرف من برای خودت یک چیزی بخر، این جریمه ی اینکه اشتباهی دعوایت کردم.
در روز نخست مهرماه الیاس و خانواده اش رفتند با هزاران امید و آرزو، مانند بسیاری از پناهجویان دیگر.
در این سالیان شاهد رفتن بسیاری از دانش آموزانم بوده ام که یا به دلیل نداری درس را نیمه کاره رها کرده به دنبال کار رفته اند یا مانند دختران نوجوانی که وادار به ازدواج شده اند و یا هم در حالت بسیار خوب مانند الیاس، راه پر خطر و ناپیدای قاچاق را در پیش گرفته و رفته اند به کشور دیگری.
الیاس شجاع و کتابخوان، شاگرد نازنین دبستان، هرجا که هستی جانت جور باشد و دلت شاد. امیدارم که همچنان کتابخوان و درسخوان بمانی و روزی بشنوم و ببینم همانگونه که در برگه ی آرزوهایت نوشته بودی، یک دانشمند بزرگ شده ای.❤️