ب؛ مانند بکتاش

 ب؛ مانند بکتاش
زنگ دوم رفته بودم دبستان که دیدم بانو عاطفه آموزگار بچه های کلاس یکمی با یک سینی رنگارنگ و زیبا و پر از شکلات آمدند دفتر. پرسیدم برای چیست که گفت: شاگردم بکتاش توانست نامش را بنویسد برای همین پیشاپیش این شیرینی را آورده است. بکتاش را گفتم بیاید. دیدم که آمد با کلاهی که نامش را روی آن نوشته بود. با بکتاش و آموزگارش کمی گپ زده و فیلم گرفتم. بکتاش گفت می خواهم فوتبالیست شوم و خوشحالم که امروز توانستم نامم را روی تخته بنویسم. از آموزگارش در باره ی بکتاش پرسیدم که گفت شاگرد پرجنب و جوشی است و همیشه ایستاده و البته بسیار زرنگ و باهوش و بیشتر زنگهای تفریح هم در حال کش و بگیر با دیگر پسرهاست، گفت البته روزها و هفته های نخست سال با همه جنگ داشت اما چند هفته ای است که بسیار بهتر شده و اخلاق وطنی اش را کم کم دارد کنار می گذارد و درس و مشق هایش را بسیار خوب می نویسد و کمتر هم جیغ و داد می کند و درگیر می شود. در باره ی جشن نام نویسی پرسیدم که گفت هرکدام از بچه ها هرگاه به جایی برسند که همه ی حرف های نام خود را یاد بگیرند جشن کوچکی داریم و آن دانش آموز نام خود را روی تخته می نویسد و بچه ها برایش دست می زنند و او هم به همه همکلاسی هایش شیرینی می دهد. امروز که همه حروف نام بکتاش را خوانده بودیم جشن نام نویسی بکتاش بود. به بکتاش شادباش گفتم و آرزو کردم که روزی جشن دانشگاهش را بگیرد
چون از بکتاش زیاد عکس گرفته بودم هنگامی که به کلاسش رفته بود به آموزگارش گفته است آقای موسوی این قدر از من عکس گرفت با آن سینی شکلات که انگار شب خینه(حنا بندان) من است!تندرست و سرفراز باشی بکتاش جان و به امید روزی که جشن دانشگاه و شب خینه ات با شادمانی و یکجا برگزار شود