جوانه های امید

1397-5-27
امروز را با دیدن یکی از بهترین شاگردهای دوران کارم آغاز کردم. سمیه انوری. سمیه و برادرش آرمان نزدیک هشت سال پیش شاگردم بودند. هردوی شان با ادب و با شخصیت و درسخوان. سمیه را یادم نیست اما آرمان بسیار خوب انشا می نوشت. هردوی شان تا کلاس چهارم اینجا بودند. سمیه امسال کلاس چهارم دبیرستان می رود و از هم اکنون دورخیز کرده است برای کنکور و دانشگاه چون می خواهد دندانپزشک شود. کارنامه ی سال‌های گذشته و سوم دبیرستان اش را که می دیدم بیشتر نمره هایش 20 بودند و خودش هم شاگرد ممتاز. هنوز کارنامه کلاس چهارم دبستان و تقدیر نامه اش را که امضایم پای آنها بود با خود داشت.
امروز هم با پدرش آمده بود به دیدار مدرسه اش و من. پدرش مردی روشن بین و رنج کشیده است که زمانی در افغانستان معلم بوده و هنوز جای چهار گلوله از ستم کسانی که زمانی به نام مجاهد کابل را گرفتند بر بدن دارد.
دلشاد شدم و به سمیه بسیار آفرین گفتم و گفتم از اینکه با همه ی سختی های روزگار درس و آموختن را رها نکرده و با بهترین نمره ها خود را تا اینجا رسانده ای، مایه ی سرفرازی خودت و همه ی ماهایی، اگر امروز کوردلانی در کابل و هرجای دیگر دخترانی چون تو را در کلاسهای درس می کشند از آگاهی و دانایی شما در هراسند زیرا تنها راه نجات این سرزمین از بند تعصب و نادانی و خرافات، آگاهی و خردمندی شما دختران است.
و در پایان هم به شوخی به سمیه گفتم سمیه جان امیدوارم روزی دندانپزشک شوی تا پیشت بیایم که یک دست دندان مصنوعی برایم بسازی نه اینکه دندان جورم را هم بکشی!😅
خندید و گفت من هم دعا می کنم که دندانهای مدیرم همیشه سالم باشد و هیچگاه به دکتر نیازی پیدا نکند. 😍