خانه ی امید

از پل پایین آمده و پیچیدم به خیابان دبستان که دیدم مادر رزما و مصطفی آنها را از خیابان گذرانده و در کوچه مدرسه فرستاد و خودش برگشت که برود خانه. مرا ندیدند. از پشت سرشان رفتم. هردوی شان تند تند می رفتند مدرسه. صبح‌های زود هنگامی که دارم مدرسه می روم در راه بچه های زیادی را می بینم که هرکدام کوله پشتی به پشت، برخی تنها و برخی هم همراه مادر یا پدرشان به سویی روان هستند، صحنه ای که دل آدم را شاد می کند. دور و برمان مدرسه زیاد است. نزدیک شش، هفت مدرسه. تا نزدیک مدرسه شاید نتوان تشخیص داد که هر کودک به کجا می رود اما چیزی که مرا بیشتر دلشاد و امیدوار می کند این است که در میان این رفت و آمدها و بچه ها، دانش آموزان ما هم هستند. آنهایی که شبها با امید مدرسه می خوابند و بامدادان با شوق رفتن به مدرسه بیدار می شوند و صبحانه می خورند و پا به خیابان می گذارند. بارها از خودم پرسیده ام که اگر این مدرسه و مدارسی این چنین نبود یا نباشند این بچه ها چی می کردند و کجا می رفتند؟
یادم می آید نوزده سال پیش روزهای آغازین تابستان را که درهای این مدرسه به روی بچه ها باز شد. همان روزهای نخست دانش آموزانی آمدند که هر کدام سه، چهار سال مدرسه نرفته بودند و در حسرت مدرسه مانده بودند. یاد نامه ی آن دانش آموزم می افتم که سالها پیش نوشته بود روزهایی که مدرسه مان را بسته بودند ظهرها جلو در خانه می نشستم و بچه هایی را که از مدرسه می آمدند نگاه کرده و گریه می کردم.
یاد نوشته ی آن همکار کلاس زبانمان می افتم که جایی در خاطراتش نوشته بود: وقتی در میانه های کلاس چهارم دبستان از مدرسه بیرونم کردند شبها آنقدر گریه می کردم که بالشم خیس می شد و چون هیچ جای دیگری برای درس خواندن نیافتم، آخرش مجبور شدم بروم گوجه چینی و… و فراوان آدمهای کوچک و بزرگ دیگر که شنیده ام و دیده ام که گفتند چون مدرسه نمی گرفتند و جای دیگری هم نبود، از درس و سواد بازماندیم.
سالیان سال است که صحنه ی آمدن بچه ها به این مدرسه ی کوچک و ساده را می بینم و انگیزه و امید و توان ایستادن می گیرم و دلشاد می شوم که جایی هست که این بچه ها هم هر روز صبح با شوق و امید به سوی آن می دوند و در آنجا شادند و دانش و دوستی می آموزند.
امروز هم که آمدن رزما و مصطفی، خواهر و برادر درسخوان و دوست داشتنی را به سوی مدرسه دیدم یکبار دیگر آن صحنه ی همیشه دلنشین و لذت بخش برایم تکرار شد و جان و دلم تازه گشت. ❤️
گامهایتان استوار باد بچه های نازنین و آغوش پرمهرت همیشه گشوده باد مدرسه ی کوچک. 🌻