خواب روزگار


۱۳۹۹-۴-۱۰- دیشب تا دیروقت داشتم دنبال فیلم ها و نگاره های سالهای گذشته می گشتم برای ساخت یک کلیپ کوتاه از همه ی این سال‌ها که به این فیلم رسیدم؛ مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه. روزگاری که هنوز زنگوله نداشتیم و زنگ بازگشایی مدرسه با زدن یک چکش یا دیلم به یکی از ستون های آهنی حیاط مدرسه آغاز می شد. سالهای دراز زنگ آغاز سالمان با همین ستون ها آهنی و دیلم و چکش بود تا اینکه پنج، شش سال پیش یک روز تصمیم گرفتم بروم بازار تهران و زنگی بخرم که آواز و تصویرش سالهای سال در یاد و خاطره ی بچه ها بماند که نتیجه ی یک روز چَکَر در بازار سید اسماعیل همان زنگوله ی خوش نما و خوش آوای مان بود که بعدها تبدیل شد به زنگوله ی دوستی و نواختنش کم کم آیین و مناسکی پیدا کرد و برای خود صاحب رساله شد. زنگوله ای که پس از سالها هم آوایی، سرانجام در اسفند پارسال و در روزهای آغازین هجوم کرونا به دست یک دزد نابکار، گلویش فشرده و صدایش خفه شد و چنان ناگهانی رفت که انگار او را هم کرونا برده باشد؛ بی آیین و بی تدفین، اما ما ماندیم با خاطراتش و مدرسه ای سوت و کور، با آواز صاحبخانه در گوش که چندی پیش گفت به فکر جایی دیگر باشید که می خواهیم اینجا را برج بسازیم و در تکاپوی گرفتن مجوزیم.
به گفته ی آن بانوی شادروان، نمی دونم واسه مون چی خوابی دیده روزگار، اما امیدوارم هرچی که می شود مهر دیگر را در جایی بهتر و با نوای زنگوله ای نوتر بیآغازیم. چنین باد. 😊♥️
پانویس:
-چَکَر: گردش