در ایستگاه مترو

در ایستگاه مترو روی صندلی نشسته و سرم به گوشی گرم بود که صدای بچه ای آمد: آقا موسوی، آقا موسوی!
نگاه کردم دیدم آن سوی خط دو سه تا از شاگردان دبستان ایستاده اند و با شور و شادی برایم دست تکان می دهند. یک گروه دیگرشان آمد. قطار هم داشت از راه می رسید. بچه ها چندتایی با هیجان دست تکان داده و داد می زدند: سلام آقا موسوی. ایستادم و برایشان دست تکان دادم، دو سه تا عکس انداختم که قطار ایستاد. سوار قطار شدم. بچه ها هنوز مرا می دیدند و همگی آمده بودند نزدیک لبه سکو و سر و صدا کرده دست تکان می دادند به گونه ای که صدای بلندگوی ایستگاه در آمد که بچه ها لطفا از لبه ی سکو بروید کنار. 😂
باز برایشان دست تکان دادم. قطار حرکت کرد. دور شدم و دلشاد بودم از دیدن بچه ها و ذوق و خوشحالی بسیارشان. مدرسه باید جایی باشد که بچه ها از دیدن مدیر و آموزگارانشان شاد شده و ناخودآگاه خنده بر لبانشان بیاید و احساس آرامش کنند نه اینکه نگران شده و بترسند و پشت همدیگر پنهان شوند و یا راهشان را کج کرده و فرار کنند.😇😍
پ. ن:از شتاب زیاد که قطار سر نرسد، یادم رفت لنز دوربین را پاک کنم، نگاره ها کمی تار آمدند.