در کوچه ی کتاب

کتابها رسیده بودند، نصیر هم از راه رسید. آمد و در راهرو نشست. گفت: بشین موسوی صایب. هنگام گرفتن عکس خندیدم. گفت: یک بودایی نباید بخندد، شادی اش باید از درون باشد!😌
گفتم: شادی درونی ما بسیار است و گاهی می زند بیرون به سان خنده های قاه قاه.😅