دوستی زیباست 😍


در حیاط مدرسه قدم می زدم که دیدم محمد با چشمان گریان دارد می رود دفتر. پرسیدم چی شده؟ گفت از علی رامین معذرت خواهی کردم اما او مرا نمی بخشد. پرسیدم چیکار کردی مگر؟ گفت دعوا کرده ایم. محمد را بردم سر کلاس و با علی رامین آشتی شان دادم و گفتم همدیگر را در آغوش بگیرید. خندیدند و همدیگر را در آغوش گرفتند. از کلاس که بیروت آمدم آموزگارشان گفت با علی رامین دعوا کرد و دشنام داد. پس از دعوا هرچی از علی رامین عذرخواهی کرد او گفت نمی بخشم و به مادرت میگویم. محمد هم گریه کرد.
چند دقیقه پَسان تر که از پیش کلاس شان می گذشتم دیدم دارند نقاشی می کشند و با هم می گویند و غش غش می خندند.
با دیدن خنده های دوستانه و شاد محمد و علی رامین گفتم کاش همه ی جنگ ها و دعواهای جهان به این زودی و سادگی به دوستی و لبخند می رسیدند.🤗😍