رازمحمد

دیروز صبح یکی از دوستانم-جناب حامد رحیمی- زنگ زد و گفت نادر امسال هم مدرسه ات را داری؟ گفتم: آره. گفت: یک پسر از همشهری هایت هست که درس نخوانده. کمک اش کن، درس بخواند. گفتم حتما همان‌ که در مغازه تان کار می کند. گفت: آره. گفتم شماره ام را بهش بده و بگو زنگ بزند. چند دقیقه بعد زنگ خورد و صدای یک نوجوان آمد که با لهجه و کمی نامفهوم چیزی می گفت. پس بعد از چند بار تکرار، فهمیدم که نامش رازمحمد است. نشانی را برایش پیامک کردم و گفتم نشان راننده بده خودش می داند کجا پیاده ات کند. نیم ساعت بعد باز زنگ زد و راهنمایی اش کردم. حدود نیم ساعت گذشت که این نوجوان آمد. تا دیدم شناختمش. همراهش دست دادم و گفتم رازمحمد هستی؟ گفت: آ. گفتم مرا یادت می آید؟ چند وقت پیش آمده بودم پیش صاحب کارت. گفت نه. بردمش پیش مسوول نام نویسی و گفتم این جوان کاکه رازمحمد است و می خواهد درس بخواند. خودم هم کنارش نشستم و کمی همراهش گپ زدم.
بسیار آرام و خجالتی بود و بیشتر پرسش‌ها را یک کلمه ای جواب می دهد. گفت شش ماه می شود آمده ایم ایران. از شیندند هرات است. گفت: دو خواهر و هشت برادر هستیم، شش برادرم از من خُردتر است. گفت پدرم گندم می کارد. پرسیدم چرا مکتب نرفتی؟ گفت مکتب‌های آنجا هیچ درس نمی دهد. فقط ساعت تیری است. گفتم پس چیکار می کردی؟ گفت: هیچی. گفتم حتما کارت توشله و بوجول بازی بود؟ اچشم هایش برق زد و گفت: آره. گفتم منم زیاد توشله و بوجول بازی کرده ام.
مدرک هیچی ندارد. گفت: قاچاقی آمده ایم. هشت روز توی راه بودیم، بسیار پیاده راه رفتیم. گفتم تا تهران چند نفر سوار ماشین بودید؟ گفت بیست نفر. ( تا ۱۸ نفر را شنیده و فیلم اش را دیده بودم که سوار یک سمند کرده و شهر به شهر می آورند). سوی چهره اش نگاه کرده و به شوخی گفتم:از کجا معلوم که افغانستانی باشی؟ نکنه از جرمنی هستی؟ گفت نی، اوغانی ام. گفتم زن، من که نداری؟ با خجالت لبخندی زد و گفت: نی. هنگام رفتنم پرسیدم پشتو بلدی؟ گفت: آ. گفتم سینگَیی وُرُوره؟ با خوشحالی گفت: شَیی.
این هم نقاشی رازمحمد است. مسؤول نام نویسی گفت: نام هیچ رنگی را بلد نبود و نمی دانست نقاشی چیست و به جای نقاشی چند خط حروف را نوشت. گفته کمی قرآن خوانده ام.
گفت یک گل کشیدم و گفتم اینجوری بکش که آن گلهای دیگر را کشید.
بی سوادی و تعصب و فقر، چرخه و خمیرمایه ی تولید طالب و داعش اند و تنها راه رهایی از این بلا هم آموزش. رازمحمدها باید مدرسه بروند وگرنه هرکدام یک انتحاری خواهند شد.
ساعت تیری: سرگرمی