رزما

۱۳۹۸-۶-۶-امروز رزما با مادرش آمده بود برای گرفتن پرونده اش. می خواهد مدرسه دولتی برود. کمی همراهش گپ زدم، ناراحت بود که از اینجا می رود. می گفت مدرسه و معلم و همکلاسی هایم را دوست دارم. مادرش گفت مدرسه دولتی به خانه مان نزدیک تر است و بچه ها هم کوچکند.
از رزما پرسیدم می خواهی چکاره شوی؟ گفت: می خواهم دکتر دندان شوم.
پارسال همین روزها بود که مادر رزما برای نام نویسی برادرش مصطفی آمده بود. هنگام نام نویسی دانستیم که مصطفی خواهری به نام رزما هم دارد اما خانواده اش نمی توانند او را به مدرسه بفرستند. از مادرش خواستم که رزما را هم بیاورد. خوشبختانه رزما آمد و پارسال کلاس اول را خواند و یکی از بهترین شاگردان مدرسه هم بود.
خوشحالم که در این چند سال درهای مدرسه به کمک و همراهی انسانهای نیک اندیش، به روی بچه ها باز مانده است و رزماهای بسیاری توانسته اند دانش بیاموزند و یک گام به رؤیاها و آرزوهای قشنگ شان نزدیک تر شوند.
سرنوشت و داستان زندگی یک کودک و یک انسان به همین سادگی می تواند دگرگون شود. ♥️