رزمای دوست داشتنی


امروز روزی بود که رزما نامش را یاد گرفت. یکی از زمان‌های خیلی خوب برای بچه‌ها زمانی‌ست که نخستین بار یاد می‌گیرند نام خودشان را بنویسند. از کلاس یکم دبستانِ خودم چیز زیادی به یاد ندارم. یادم هست آن روزها ما هم وقتی ناممان را یاد می‌گرفتیم شیرینی یا میوه یا یک یادگاری و نوشت ابزار برای هم کلاسی‌هایمان می‌بردیم.
خوب به یاد دارم روزی که قرار بود من با خودم چیزی ببرم مادرم یک پلاستیک از بلال‌هایی که یکی از دوستان پدرم از مزرعه‌ای که کار می‌کرد آورده بود را دستم داد و من هم با خودم بردم و آموزگار خوبم که بانو میرهاشمی نام داشت که هر کجا هست آرزو می‌کنم دلشاد باشد تا آن‌ها را دید با خنده و خوشرویی گرفت و بین بچه‌ها پخش کرد یادم هست یکی از بچه‌های شکمو بلالش را خام گاز زده بود. 😁😁🤓
همیشه یادش که می‌افتم خنده ام می‌گیرد و با خودم می‌گویم کاش می‌شد بلال‌ها را پخته می‌بردم 🌽🌽😋👧