سمیه و مسعود

1397-7-6-♥️ ♥️
سمیه پارسال شاگرد ما و کلاس دوم بود. امسال رفته است دبستان دولتی. بامداد امروز که رفته بودم دبستان تا رنگ نیکمت ها را ببینیم هنگام برگشت شنیدم یکی از درون پارک داد می زند: سلام آقا موسوی. برگشتم دیدم یکی از شاگردان است. نامش یادم نبود. برگشتم و سمت پارک رفتم. او هم نزدیکتر آمد. گفت آقا موسوی من سمیه هستم شاگرد پارسالی تان. گفتم الان کجایی؟ گفت: امسال رفتم مدرسه دولتی. به ساختمان دبستان اشاره کرد و گفت کلاس اول و دوم را اینجا خواندم. مادرم امسال مرا برد مدرسه دولتی، من خودم اینجا را بیشتر دوست دارم. هیچ جا مثل این مدرسه نمی شود. اینجا خیلی خوب است. برادرم مسعود امسال کلاس اول میاد پیش شما. گفتم هرجا هستی درسهایت را خوب بخوان سمیه جان. هروقت هم دوست داشتی بیا اینجا. با هردوی شان دست دادم و خدا حافظی کردم اما در آغاز روز روانم شاد شد از شنیدن این جمله ها و سخنان از زبان سمیه و بسیار انرژی گرفتم. دلشاد شدم که بچه ها این مدرسه را دوست دارند و با رفتن از اینجا برایش دلتنگ می شوند. به نظرم مهمترین کارکرد مدرسه فراهم کردن لحظه های شاد و محیط دوست داشتنی برای بچه هاست. اگر بتواند آموزش و درس و دوستی را در این لحظه های شاد به بچه ها بگوید کار خود را درست انجام داده است وگرنه مدرسه ای که در یاد کودکان چیزی جز ترس و نفرت و خاطره ی بد نکاشته و نگذاشته باشد یک مدرسه ی شکست خورده است و در آن را باید گِل گرفت.😊