شال گردن

1397-9-12
امروز که رفتم دبستان اسما بانو این شال گردن را داد به من. خودش از این شال گردن یکی داشت. چندی پیش که شال گردنش را دیدم گفتم چی شال گردن قشنگی اسما، کسی برات بافته؟ گفت: یکی از فامیلامون بافته. گفتم میشه بگی یکی برای من هم ببافد؟ بگو برایش پولش هرچی شد می دهم. امروز که آمدم تا مرا دید بدو بدو شال گردن را آورد. ناظم گفت دیروز که با مادر اسما گپ می زدم گفته این شال گردن هدیه ی اسما است برای آقای موسوی. گفت هرچی پرسیدم که هزینه اش چقدر می شود تا بپردازیم( به ناظم سپرده بودم که اگر شال گردن را آورد هزینه اش را بدهد)، گفته چیزی نمی شود، اسما دو سال است اینجا درس می خواند، این هم هدیه ی ما است به آقای موسوی. دیدم شال خود اسما کمی پهن تر است، به شوخی گفتم نمیشه شال خودتو به من بدی اسما؟ زود شالش را در آورد و گفت هرکدام را که دوست داری بردار آقا موسوی.😍 سپاسگزاری کردم و همان شالی را که برایم بافته بود دور گردنم انداختم و چند تا نگاره همراه اسما گرفته و آمدم بیرون. در راه که می رفتم کتابخانه، هرکی از روبرویم می گذشت و با این شال کودکانه و رنگارنگ می دید نگاهی کرده و لبخند می زد. پدر امیرحمزه- پدر یکی از شاگردان قدیم- که مرا دید، جورپرسانی کرده و با خنده گفت عجب شال رنگ و وارنگی داری آقای موسوی، بیرق کدام کشور است؟ منم گفتم بیرق خداست و رنگهای رنگین کمان! 😅
پ.ن:
جورپُرسانی: احوال پرسی
بیرق: پرچم