ماکارونی

– نخستین بار ماکارونی را در بندرعباس و در خانه ی دوستم «ستایش» که همسایه و همکلاسی ام بود خوردم. مادر ستایش که بانوی مهربانی بود و ما خاله صدایش می کردیم، ماکارونی را بسیار خوشمزه و خوشرنگ و بو درست می کرد، از آن ماکارونی های کمی ضخیم که الان کمتر می توان پیدا کرد. از آخرهای کلاس سوم با ستایش همسایه و دوست شدیم. من که آمدم کلاس چهارم او دومین سالی بود که این کلاس را می خواند. پسری بود مهربان، خنده رو، عاشق فوتبال و آتاری و تفنگ بادی. روزگارشان خوب بود و هر از چندگاهی برایش از دبی لباس و خوراکی و وسایل بازی می آوردند و هر ساله مسافرت می رفتند. در خانه شان هم تلویزیون رنگی بزرگ و ویدئو داشتند، چیزهایی که برای ما یک رویا و بسیار دور از دسترس بود. ستایش تک پسر بود با سه خواهر و نازش بسیار خریدار داشت. در مدرسه هم بیشتر وقتها باهم بودیم، باهم می رفتیم و باهم می آمدیم. برخلاف بیشتر بچه های آنجا، ستایش اصلا اهل جنگ و دعوا و شر نبود. پدرش کارمند مخابرات بود و مادرش سواد داشت. با خانواده ما هم بسیار خوب بودند به گونه ای که پیش ستایش و خانواده اش هیچگاه احساس بیگانگی نمی کردیم.
ستایش یک دوچرخه آبی رنگ داشت که هر وقت می خواستم به من هم می داد تا سوار شوم، دوچرخه سواری را با دوچرخه ی او یاد گرفتم و در کلِ زندگی ام، همان شد دوچرخه سواری و دوچرخه داشتنم. درس ستایش اما بسیار ضعیف بود بویژه در دیکته و خط خرچنگ قورباغه ای هم داشت. من اما بچه ی درسخوانی بودم و با فاصله زیاد از دیگر همکلاسی هایم شاگرد اول.
کلاس چهارم که همکلاس شدیم گاهی می رفتم خانه شان و در درسها کمک اش می کردم. مادر ستایش عادت داشت هر غذایی که برای ناهار درست می کرد مقداری هم برای عصر بچه ها می گذاشت. عصرها که خانه ستایش می رفتم در میانه های درس خوراکی می آورد. گاهی یک بشقاب ماکارونی می آورد که باهم بخوریم، ماکارونی با گوشت کوبیده و بسیار خوشرنگ و خوشمزه. ستایش چون خودش همه چیز می خورد ماکارونی خیلی کم می آورد و خودش چند قاشق بیشتر نمی خورد. من هم تا چند قاشق می خوردم زود تمام می شد. همیشه در دلم خدا خدا می کردم که کمی بیشتر بیاورد. هیچ وقت شکم سیر از ماکارونی شان نخوردم. آدم کمرویی بودم و خجالت می کشیدم بگویم بیشتر بیاور. مادرم پختن ماکارونی را یاد نداشت و بیشتر همان غذاهایی را که در روستای مان بلد بود می پخت. بعدها که پختن غذاهای ایرانی را هم یاد گرفتند هیچ وقت به خوشمزگی ماکارونی مادر ستایش نخوردم.
آن سالها روزگار خوبی نداشتیم. بیشتر وقتها صبحانه مان نان و چای شیرین بود و گاهی نیز نصف یک تخم مرغ آبپز و ناهار و شاممان هم بیشتر قورمه ی کچالو و کدو و بادمجان و گلپی و یا آش و دست کَنده ای بود که مادر جانم خودش با خمیر درست می کرد و گاهی هم برنج و شوربا با گوشت یخی. بعدها که خواهر بزرگترم خیاطی اش خوب شد و توانست جزو خیاط های به نام آنجا شود، روزگارمان بهتر شد و صبحانه و شام و ناهارمان هم کمی بهتر شد. خواهرانم هم پختن ماکارانی و دیگر غذاهای بندری مانند هواری میگو و قلیه ماهی و ماهی هوور و میگو و ترشی انبه را بسیار خوب یاد گرفتند اما   مزه ی آن ماکارانی همیشه به یادم ماند و دیگر هیچ وقت ماکارونی به آن خوشمزگی نخوردم؛ شاید این هم به خاطر سن و شرایط سخت زندگی مان در آن سال ها و ویژگی خوراکی های بندری بوده باشد که مزه ی آن ماکارونی را برایم ماندگار کرده است. چند روز پیش که جناب نوروزی ماکارونی درست کرده بودند، با دیدن این دیس ماکارونی ناگهان به یاد دوستم ستایش و ماکارونی خوشمزه ی مادرش افتادم. چند تا نگاره گرفتم و به شوخی گفتم اکنون اگر با کله هم درون ظرف بهترین ماکارونی بپریم دیگر مزه ی آن ماکارونی را نخواهد داد. هر جا هستی جانت جور و دلت شاد«ستایش» عزیز، رفیق روزهای خوب کودکی.