«متنی که برای “انجمن پویش” نوشته بودم در باره ی این نگاره.»


 هفته گذشته نگاره ای از خبرگزاری رویترز پخش شد که در آن کودکی افغانستانی در میانه یورش تروریستها در صحن مسجد تک و تنها ایستاده و پلیس از پشت در، در پی نجات اوست. این نگاره نماد و نمود جایگاه کودک افغانستانی است. کودکانی که سالهاست در میان هیاهو و کشاکشِ کینه و نفرت بزرگترهای این سرزمین سرگردان مانده اند. جنگ، کودکی کودکان افغانستان را از آنان دزیده است. او درمانده و سرگردان به هرسو می نگرد تا خود را و شادی هایی را که حق طبیعی هر کودکی است بیابد اما پاسخ او جز سوختن در میان دود و آتش جنگ چیزی نیست.

 افغانستان تنها سرزمینی است که نه متولیان شریعت از «کودک» اش حمایت می کند و نه متصدیان قانون. همه ی کودکان این سرزمین هراسان اند و بی اعتماد؛ بی اعتماد به صاحبان شریعت، بی اعتماد به صاحبان قانون و بی اعتماد به خانواده و بی اعتماد به آموزگار واجتماع و هراسان و نگران از آینده ای شومی که در پیش دارد. کودکی که با اعتماد به فراخوان ندای «الله اکبر» پای به امن ترین مکان دین اش می گذارد اما در همین مکان با شنیدن ندای «الله اکبر» گلولهٔ داغ و مرگبار به سوی او و خانواده اش شلیک می گردد؛ او حیران و سرگردان است میان این دو.

 کودک افغانستان بیش از سی و پنج سال است که سرگردان است وچه بسیار کودکی هایی که در این سرگردانی گم و خاکستر شده اند.
کودک افغانستان به هیچ کدام نمی تواند اعتماد کند: نه به قانون و حکومتی که هنوز در تصویب بدیهی ترین حق هر انسانی که همانا در امان ماندن جسم و جانش از «تجاوز» است مردد می باشد و نه به آنانکه که عروسکش را از بغلش دزدیده و حکم به حلالیت همبستری با مردی به سن پدر کلانش را داده اند.
کودک افغانستان سالهاست که سرگردان و نگران است. سرگردان و نگران ِکودکیِ دزدیده شده اش توسط حاکمیت و متحجرین و جنگ.