محمد

یادم است روز نخست که برای ثبت نام آمده بود مدام گریه می کرد، با مادرش بود. مادر ایرانی بود و پدر افغانستانی. هنوز مدارک هویتی اش را نداده بودند. مادرش گفت در یک مدرسه ی دولتی ثبت نامش کرده بودم اما چون مدارکش ناقص بود نپذیرفتند. شاید تا ده روز دیگر درست شود، چون در این ده روز از مدرسه جا نماند آوردمش اینجا. یادم است حتی لباس مدرسه را نپذیرفت تهیه کند چون ماندنش موقت بود. محمد مدام گریه می کرد برویم آن مدرسه!
کمی همراهش گپ زدم و برگه نقاشی و مداد رنگی ها را برایش دادم و گفتم برو یک نقاشی بکش و بیاور. همانطور که گریه می کرد برگه را گرفت، آرام تر شده بود. پرسیدم چرا آنجا را دوست داری؟ با اخم گفت چون یه عالمه کلاس داره…
گفتم خب اینجا چند روز می مانی و برمی گردی اما بجاش دوستان جدید هم پیدا می کنی.
مسیرشان هم دور بود… اکنون یک سال گذشته و محمد هنوز اینجاست…

روز پایانی مدرسه وقتی رفته بودم مدرسه به صورت اتفاقی محمد را دیدم به همراه مادر و خواهر کوچکترش مهسا آمده بودند کارنامه بگیرند، خوشحال و خندان بود. گفتمش محمد خوبی؟
خندید. این بار هم کمی گپ زدیم با این تفاوت که دیگر گریه نمی کرد. پرسیدم مدرسه امسال چطور بود ؟ گفت: “خیلی خوب بود” ، گفتم چه چیزش خوب بود؟ پاسخش برایم جالب بود… گفت همه چیز کلاس ها خوب بود، دفتر مدرسه خوب بود خانومم خوب بود… گفتم کلاس ها کوچک نبود ؟ گفت: نه!!
این گفتگو طولانی تر بود اما جمله اش در مورد دوست داشتن کلاس ها و فضای مدرسه که آنرا دیگر کوچک نمیدید مرا به دوران مدرسه ی خودم برد. جمله اش در مورد اینکه من دفتر مدرسه را دوست دارم از همه بیشتر مرا شگفت زده کرد. چه چیز برای یک کودک هفت ساله ی کلاس اولی جذاب بوده که در اولین چیزی که می گوید از اشتیاقش به دفتر مدرسه یاد می کند؟! برای من دفتر مدرسه در دوران کودکی ام همیشه یک محیط دست نیافتنی و ترسناک بود چون یادم است هیچ دانش آموزی مگر در مواقع ضروری و یا برای تنبیه اجازه ورود به دفتر مدرسه را نداشت!
با خودم فکر کردم عشق و مهربانی همکارانم باعث ماندگاری چنین ذهنیتی در این کودک شده است. فضایی برای شاد بودن که حتی کلاس های کوچک و دفتر همکاران برایش دوست داشتنی گردیده است.
بهر حال این فضا کوچک است و نباید نادیده گرفت اما این حسرت شاد بودن در مدرسه و دوست بودن با مربیانم همیشه برای خود من وجود داشته و خوشحالم اگر این فضا کوچک است اما کودکانش شاد و خندانند.