مهمانانِ جان

مهمانانِ جان
دیروز شش مهمان بسیار خوب داشتیم، سه خواهر هنرمند که از راه دور آمده بودند، شهربانو و پدرش و البته جناب “ستایش مهر”، مرد خوش رفتار و خوش گفتار و خوش سیما و دوست داشتنی و بالاتر از همه سخت پیگیر و پشتیبان آموزش بچه های درسخوان و کوشا.
دو سه ساعتی گفتگو کردیم و داستان کوشش ها و کارهای خواهران هنرمند و شهربانو را شنیدیم.
شهربانو برگه ی آرزوهایش را آورده بود و نوشته هایش که می خواهد روزی در بهترین دانشگاه جهان درس بخواند و از من به عنوان مدیر سالهای پیش اش خواست که به یادگار سخنی که در این راه کمکش کند بنویسم
برایش نوشتم؛ اگر نیروی جوانی را با نظم و برنامه ریزی و اراده و سخت کوشی درهم بیامیزی به همه ی آرزوهایت خواهی رسید زیرا که این چند چیز در کنار هم معجزه می کنند همچنین شنیدن از خواهران هنرمندی که با کمترین داشته ها و امکانات و تنها با تکیه بر اراده و پشتکار و سخت کوشی شان توانسته اند کارهای ماندگاری بیافرینند و یک سر و گردن بالاتر از همه ی هم سن و سالان و آدم های پیرامون شان باشند، بسیار شنیدنی بود و شایسته ی هزاران آفرین
پ.ن ۱:بانو شهربانو رفت و یادم رفت که زودتر این نگاره را بگیرم و جناب ستایش هم گفت سوگند خورده ام تا چند کیلوی دیگر از وزنم کم نکنم جلو هیچ دوربینی نروم
.پ.ن۲: هنگام گرفتن این نگاره جناب ستایش چیزی گفتند که خنده ام گرفت وگرنه این اندازه هم ذوقمرگی ندارم!