واپسین روز بهار، روز بی پناهان

۱۳۹۹-۳-۳۱-آمدم کتابخانه برای نوشتن درخواست کتابهای درسی سال آموزشی پیش روی، گفته اند یک دانه کتاب هم نمی دهیم اگر چنان کنید و چنین نکنید. سر در گریبان نشسته‌ بودم که ناظم مدرسه زنگ زد و گفت روزنوشت های بچه ها و همکاران و همچنین داستان‌ها و دیگر برگه ها را دسته بندی کرده فرستاده ام کتابخانه، می توانید ببینید.
در چنین لحظاتی که نفس به شماره می افتد و حوصله ی هیچ چیز را ندارم، تنها چیزی که حالم را خوب می کند دیدن شادی و سر و صدای بچه هاست یا خواندن نوشته هایشان. مدرسه که تعطیل است، با شادمانی رفتم سراغ کیسه ی نامه ها و بسته ها را یکی یکی باز کردم. چند برگه از نوشته های بچه ها را خواندم، بیشترشان خوب نوشته بودند، بویژه روزنوشت ها را. برنامه ی برگه های روزنوشت را در هفته ی پایانی بهمن و پیش از بسته شدن مدرسه ها آغاز کردیم، نقشه های فراوانی برای شان داشتم اما کرونا نگذاشت که بشود. با این وجود بچه ها استقبال خوبی کرده بودند.
یک داستان از آموزگار کلاس چهارم هم خواندم که در باره ی یکی از دختران شیطون کلاسش بود و چال لپ یکطرفه و خوشمزگی ها و قهر و آشتی هایش. نوشته های روزهای پایانی بچه ها اما بیشتر در باره ی ناراحتی و دلتنگی از پایان سال بود و دوری از آموزگار و همکلاسی هایشان. لیستهای حضور و غیاب کلاسهای آنلاین و گزارش پیشرفت هر دانش آموز را هم دیدم. با وجود همه ی کاستی ها و مشکلاتی که در این چهارماه با آن درگیر بودیم خوشبختانه بچه ها درسهایشان را خیلی خوب خوانده بودند. از کتابخانه آمدم بیرون و در راهی که بیست سال است آن را از این مدرسه به آن مدرسه می پیمایم، خواندم که امروز روز جهانی پناهنده است و جشن و گرامی داشت برای بسیار پناهندگانی که پناهی نیافتند و نمی یابند.
-خانه که رسیدم دیدم گلهای شانس سومین گل اش را هم داده است. ناز و نوازشش کرده و یک بار دیگر آرزوهای امسال را بیخ گوشش خواندم تا ماموریت اش یادش نرود!😇
-از زمانی که کرونا آماده است تقریبا هر باری که از روی این پل گذشته ام یک سلفی با دو طرف بزرگراه انداخته ام، نگاره ی پایانی هم از همان دست است