پوپو

کوچک که بودیم به یاکریم یا به گفته ی دوستان مشهدی«موسی کو تقی»، پوپو می گفتیم و به هدهد شانه به سر هم پوپوقیژ!، هر پرنده ی دیگری هم که نامش را نمی دانستیم برایمان پوپو بود. نسبت به این واژه از کودکی حس خوبی دارم؛ شاید به خاطر یاکریم های خانه مان در روستای علی چوپان که همه جا برای خود لانه ساخته و هر روز هم روی شاخه ی درخت توت و چنارمان می نشستند و مسابقه ی آواز خوانی و صداکشی داشتند یا شاید هم به خاطر تلفظ خود واژه ی آهنگین پوپو که گفتن و شنیدنش همیشه برایم آسان و خوش آیند بوده است، برای من که در کودکی گاهی زبانم می گرفت و تا کلاس دوم حرف «ر» را در کلاس، به سختی می توانستم بگویم. یادم هست یکبار آموزگارمان که «امان الله خان» نام داشت و مردی سیاه چهره با روی چیچکی بود و همیشه یک کلاه پوست بره ی سیاه رنگ بر سرش می گذاشت، مرا صدا زد تا چیزی را از روی تخته بخوانم. همین اندازه یادم مانده که آن واژه حرف «ر» داشت و هرچی تلاش کردم نتوانستم بخوانم. داد زد که بخوان. گفتم نمی توانم بخوانم. گفت: چرا نمی‌توانی بخوانی؟ با همان لهجه ی روستایی ام گفتم: زُبانمَه بَند موشه. با خیمچه ی درختی که بیشتر وقت ها دستش بود یکی زد روی دستم و با لهجه ی شهری اش گفت: دَ چی بند میشه؟ دَ سنگ؟ دَ کلوخ؟ دَ چی؟ بسیار ترسیده بودم و خیلی هم خجالت کشیدم پیش همکلاسی هایم. بعدش یادم نیست چی شد اما رفتار آن روز آموزگارم و شرمندگی آن لحظه، تاکنون از یادم نرفته و از یادآوری آن لحظه ی بسیار سخت هنوز ناراحت می شوم و شاید به همین دلیل در طول دوران کارم در مدرسه، اگر دانش آموزی لکنت زبان داشته است کوشش کردم درکش کنم و برایش سخت نگیرم.
امروز که از جلو این فروشگاه می گذشتم چشمم به واژه ی زیبای «پوپو» افتاد و حس خوبی که یکبار دیگر از دیدن و خواندن آن یافتم و آفرین گفتم به خوش سلیقگی صاحب مغازه و پوپو های دوست داشتنی. 😍😊
پانویس:
چیچک: آبله، چیچکی: آبله روی
زُبان: زَبان
بند شدن: گیر کردن
موشه: می شود.
خیمچه: چوب ترکه ای که از درخت توت یا بید می کندند و برای فراشی و کتک زدن بچه ها استفاده می شد.