گَدوله!


دوشنبه 23 اردی بهشت 1392
(این نوشته را پنج سال پیش در روزهای پایانی سال آموزشی نگاشته بودم)
سر ناهار خوردن معده ام حسابی قاط زده بود! خودم ناهار نیاورده بودم به همین خاطر وقتی بچه ها دیدند نهار ندارم هرکدام کمی از نهارشان را برایم آوردند.
کمی کو کو سبزی، کمی ساندویچ کالباس، کمی کتلت، کمی سیب زمنی آب پز، کمی تخم مرغ آب پز، کمی به گفته ی خود بچه ها بیرینج، کمی جیگر سرخ کرده ی مرغ، کمی بولانی کچالو و … مجبور بدم از غذای هرکدام هم لقمه ای بردارم چون اینقدر تعارف و اصرار می کردند که اگر نمی خوردم ناراحت می شدند. غذایی را هم که ازشان بر می داشتم باید تا آخر می خوردم چون می دیدم که چقدر با حساسیت متوجه هستند که غذایشان را می خورم یا نه. آخرهای ناهار داشت چشمانم سیاهی می رفت و حالم بد می شد! البته این فقط نگاره سر سفره ی سمت پسرها بود. 😍
پ. ن: گدوله واژه ای خود ساخته که در کودکی از بزرگواری جهان دیده شنیده بودم که گمان کنم برگرفته از واژه ی ” گَد و وَد” به معنی قاطی پاتی باشد!