روزهای پایانی و دلتنگی
۱۳۹۶-۲-۲۴- پارک روبروی دبستان و دختران کلاس اولی
این روزها کم کم درس و کلاس بچه ها رو به پایان می رود و هنگام جشن پایان سال و گرفتن نگاره های بدرود فرا می رسد. روزهایی که با همه ی شادمانی اش در خود دلتنگی و جدایی به همراه دارد. بچه هایی که روزهای نخست و در آغاز سال آموزشی با گریه و ترس به دبستان می آمدند اما این روزها دل از آموزگار و دبستان و ساختمان فرسوده اش نمی توانند بکنند و اندوه جدایی را در چشمان یکایک شان می توان دید. اندوهی که در روزهای پایانی سال می توان در نگاه همه ی دانش آموزان و همکاران کمابیش خواند. من اما با این اندوه جدایی و درماندگی سالهای سال است که آشنایم، در چنین روزهای سال می اندیشم که سال دیگر چه می شود و چی باید بکنیم؟ آیا ساختمان را باید بدهیم و یا بردبار باشیم که نکند سال دیگر باز شماری از بچه ها جایی برای درس خواندن۱۸۴۲۵۲۵۹_۱۰۲۱۳۱۴۴۴۶۱۵۵۶۱۴۹_۴۹۹۱۱۰۹۰۱۰۷۳۵۹۶۱۰۲۷_n نداشته باشند و هنوز تنها روزنه ی امیدشان همین دبستان کوچک باشد و… با همه ی این دلواپسی ها اما دلشادم که این بچه ها در پایان یک سال باهم بودن مانند چوچه های همان موسیچه(قمری)ی بالای کنتور گاز دبستان، کم کم پرواز کردن را آموخته اند و چیزهایی یاد داده ایم و یادگرفته اند که شاید حرکت چرخه ی بیمار و ویرانگر حاکم بر سرنوشت مردم این سرزمین را اندکی کندتر کند و شاید با بارور شدن این کودکان ریشه ی بی سوادی و تعصب و خودبرتر بینی کم کم خشک گردد. به اندازه ی توان خویش می کوشیم و امیدواریم هنوز…