گلی

گلی سرانجام رفت دبیرستان دولتی؛ کلاس یازدهم. تا هفته ی سوم مهر هنوز ماندن و رفتنش ناپیدا بود، اما در روزهای پایانی ماه، توانست سوار قطار مهربانی شده و همراه سمر و سمیرا- دو تن از دوستان و همکلاسی های دیرین اش- دبیرستان دولتی نام نویسی کرده و در کلاس یازدهم بنشینند.
دلشاد شدم از رفتنشان، زیرا هرساله بخشی از دغدغه هایمان کلاس های این چنینی است. کلاس هایی با دو یا سه نفر شاگرد که نه به سادگی آموزگار برایشان پیدا می شود و نه هزینه ی برگزاری کلاسهایشان جور می گردد ک تا بشود با روانی آسوده برایشان دبیر گرفت.
گلی از کلاس اول دبستان این جا بود و نزدیک ده سال در این مدرسه درس خواند و در همه ی غم ها و شادی هایش شریک بود. گُلی بخشی از تاریخ این دبستان بود. بارها شاهد بسته و باز شدن مدرسه و کلاسش بود، شاهد چندین بار جا به جا شدن مدرسه در یک سال به خاطر گیر دادن های پی در پی، شاهد چند هفته خانه نشینی به خاطر بسته شدن مدرسه اش و بیننده ی بسیاری از خوشی ها و ناخوش های دیگر … گلی در همه ی نامه نگاری های بچه ها به رییس جمهور و رهبر و نمایندگان مجلس و شهردار و … پیش آهنگ بود و سوزناک ترین نامه ها را نوشت؛ برای اینکه مدرسه اش باز بماند و بتواند درس بخواند.
بهترین انشاها و نامه ها و نوشته ها برای مدرسه و آموزگاران و مدیر را از گلی به یادگار داریم.
گلی پس از بانو «رقیه حسنی» آموزگار کلاس اول و خودم، بیشترین پیشینه ی همراهی با این آموزشگاه را داشت. درهمین دبستان بود که پدرش پس از سالها بیماری دیده از جهان فروبست و آنها را با انبوهی از سختی ها تنها گذاشت. دو سال پس از درگذشت پدر همگی راهی ترکیه شدند تا شاید جای بهتری را برای زندگی بیابند اما بخت یارشان نبود و ا گیر افتادند و همه ی اندوخته شان برباد رفت. مهر ۱۳۹۳ برای نخستین بار توانست وارد مدرسه دولتی شود. با شوقمندی درس می خواند، چیزی به پایان سال تحصیلی نمانده بود که ناگزیر درس و کلاس را رها کرد و بار دیگر به همراه خانواده به سوی سرنوشت ناپیدا گام نهاد اما گویا مرز برای آنان طلسم شده بود؛ چون بار دیگردر مرز ترکیه گرفتار شدند و این بارسر از کابل در آوردند.
چند ماهی را در کابل به سختی گذراندند و پس از نزدیک پنج ماه دوباره برگشتند تهران. مهر ۹۴ چند روزی نوانست برود دبیرستان دولتی اما به خاطر بی اعتباری مدرک اقامتی از کلاس بیرونش کردند و او باز خانه نشین شد. گلی پس از آن گاه گاهی می آمد مدرسه به دیدن آموزگارانش، حسرت درس و کلاس را در گفتار و رفتارش می دیدیم و از اینکه کاری نمی توانستیم همگی ناراحت بودیم. چندی در یک کارگاه خیاطی زنانه کار کرد. در یکی از دیدارها هنگامی که شنیدم کارش بسیار سخت است و دستمزد اندکی می گیرد پیشنهاد دادم تایپ را یاد بگیرد شاید کاری بهتری برایش فراهم شود، با روی گشاده پذیرفت. رایانه ی قدیمی آموزشگاه را با سی دی خود آموز به امانت برد و بسیار زود تایپ را فراگرفت. از زمستان ۱۳۹۴ مسؤولیت کتابخانه و کارهای اداری واحد یک را داشت تا مهر سال دیگر که آنجا ماندگار شد. مهر ۱۳۹۵ دوباره شوق درس خواندن در گلی زنده شد. بخت یارش بود که پیشتر از آن چند نفر داوطلب اعلام آمادگی کرده بودند برای آموزش بچه ها. دوستش «سمر» هم که یک سال خانه نشین بود و سمیرا که می رفت کلاس دهم. به کمک دانشجویان داوخواه و نیکوکار کلاس شان برپا شد و سه نفری توانستند کلاس دهم را بخوانند. چون نمی دانستم مدرکی که از پیش ما میگیرد چقدر برای ورود به دانشگاه اعتبار دارد به همین خاطر از تابستان پا فشاری کردم که حتمن باید بروید مدرسه دولتی. پس از دوندگی و رفت و آمد بسیار سرانجام کارشان جور شد و هر سه نفرشان رفتند کلاس یازدهم.
همه ی آموزگاران مدرسه از گلی تصویر دانش آموزی درس خوان و با شخصیت و سخت کوش و پیشرو را به یاد دارند. کلاس اول راهنمایی بود که در مسابقه ی انشا و داستان نویسی کانون پرورشی منطقه نفر نخست شد. سال دیگر جایزه ی کتابخوان ترین عضو کانون پرورشی منطقه را گرفت با بیش از یک هزار و چند جلد کتابی که خوانده بود. یک سال گروه تآتر عروسکی شان به سرپرستی گلی تا مرحله استانی پیش رفت. چند سال هم عضو هیات داوران گروه داستان کانون پرورشی بود و چندین و چند پیروزی و دست آورد دیگر.
چند سال پیش هنگام نام نویسی از نام جالبش پرسیدم و اینکه چه کسی این نام را برایش برگزیده است. گفت:خودم! گفتم مگر می شود؟ گفت: نامم تا پیش از مدرسه چیز دیگری بود که دوست نداشتم، برای همین این نام را که خودم دوست داشتم انتخاب کردم و به همه گفتم از این پس مرا گلی صدا بزنید، در خانه هم هرکس مرا با نام پیشین ام صدا نمی زد پاسخش را نمی دادم تا اینکه همگی نام جدیدم را یاد گرفتند و پذیرفتند، هنگام گرفتن کارت و مدرک شناسایی هم سرانجام نامم را گلی نوشتند و از آن زمان دیگر شدم گلی
اگرچه چند سال دوری از مدرسه گلی را اندکی از درس و دانشگاه و آرزوهایش دور کرده است اما با هوش خدادادی و ایستادگی و سخت کوشی که برای رسیدن به آرزوهایش دارد، اگردر این راه پشتیبانی شود می تواند خود را به جایگاهی که شایسته دختران و بانوانی چون اوست برساند و آینده ی درخشانی را بسازد.
تندرست و پبروز و سرفراز باشی «گلی» و امیدوارم به همه ی آرزوهای خوبی که همیشه در انشاها و نامه هایت می نوشتی برسی.

دیدگاه خود را درباره این بخش بنویسید: