شوتی

1398-2-1-
از شبستان آمدم بیرون که چشمم به این تویوتای سرخرنگ خورد. چشم و دلم روشن شد و یاد جوانی ها افتادم. آن زمان از این ماشین ها در بندرعباس بسیار زیاد بود و معروف بودند به شوتی. ماشین هایی که بیشتر به کار قاچاق می آمدند زیرا در خاکی و آسفالت بسیار تیز رفتار بودند و گشت پلیس به سختی می توانست به آنها برسد. راننده ی این ماشین ها هم آدمهای نترسی بودند که دست فرمان بسیار خوبی داشته و محله ها و کوچه های شهر را دقیق می شناختند و هنگام تعقیب و گریز می توانستند از کوچه پس کوچه ها فرار کنند. بارها دیده بودم که این ماشین ها هنگام فرار، از روی جدول اتوبان پریده و به لاین مقابل می رفتند و با بوق یکسره و سرعت تمام در جهت خلاف می دواندند. ماشین پلیس تا می خواست دور بزند، آنها در یکی از محله ها گم و گور شده بودند. کار بیشترشان هم جابجایی سیگار و ادوکلن و پارچه و گاهی هم شادنوش(آب شنگولی) و پاسور و ویدئو و رسیور و… دیگر چیزهایی بود که با قایق از کشورهای عربی می آوردند.
تابستانی که سوم دبیرستان را تمام کرده و بیکار بودم به پیشنهاد یکی از دوستانم که پَسان ترها جوانمرگ شد، از پیش یک امانت دهنده که خودش با او کار می کرد، قرار شد من هم پارچه بگیرم. کرایه رساندن هر نُه طاقه پارچه نزدیک دوازده هزارتومان بود. طاقه ها را روز پیش باز کرده و بقچه می کردیم و به گونه ای می بستیم که در پیاده روی و دویدن آسان تر گرفته شوند. چندباری رفتم و هربار هم شیر خوردگی مادر به دهانم آمد از ترس. ماشین مان از همین تویوتاها بود. چندین نفر با بقچه ای در بغل یا بر سر، پشت ماشین سوار می شدیم. ساعت حرکت مان بیشتر سه شب بود. راننده بیشتر پاسگاه ها را دور می زد. برخی جاها را هم ما پیاده شده و با پارچه های مان از بیراهه می رفتیم، ماشین هم از پاسگاه گذشته و کمی بالاتر چشم به راهمان می ماند. تا سیرجان شاید سه، چهارتا پاسگاه بود مگر آنکه به تور گشت سیار می خوردیم. پارچه ها را باید به سیرجان که منطقه آزاد بود رسانده و به تهران پست می کردیم. جاده سیرجان بسیار شلوغ و پر از تریلی و اتوبوس و گشت بود. بارها تصادفهای وحشتناک این راه را دیده و مرگ دردناکی را پیش چشمانم تصور می کردم. البته در چنین مواقعی انگیزه ام برای درس خواندن هم بسیار بیشتر می شد.
آن‌وقت‌ها کار بیشتر مردم منطقه چتربازی بود. بسیاری از هم محله ای ها و همکلاسی هایم در همین تصادفات جانشان را از دست داده بودند. یک بار که به تور گشت پلیس خوردیم راننده با سرعت تمام زد به جاده خاکی و فرار کرد. از ترس گیر افتادن و بیرون پرتاب شدن از ماشین هنگام ویراژ و دور زدن های تند، همگی دو دستی به لبه های وانت چسبیده و هرچی دعا و ذکر و آیه و امام زاده و… بلد بودیم با جیغ و فریاد به کمک می خواستیم. یادم هست یک نفر فقط می گفت یا سیدمظفرجون مومِت! خوشبختانه راننده ی ما جوان بسیار کارکشته ای بود و توانست در برود. یکبار دیگر هم که با سرعت می خواست سبقت بگیرد، صدای بسیار بلند بوق آمد، سرم را که بلند کردم دیدم یک تریلی با فاصله بسیار کم از روبرو دارد می رسد، جیغ زدم و می خواستم از ماشین بپرم که رفیق شادروانم از پیرهنم محکم کشیده و سرجایم نشاند و با ناراحتی گفت:«مگه گنوغ بودِی نادر؟ ایی راننده کارش درستِن و بِی خو اَکَشِد، خر نبَشی یه وختی بپری که لِه اَبی یُ»، که ماشین ما با فاصله ی چند متر مانده به تریلی خود را کشید و من چیزی نمانده بود خود را خیس کنم از ترس و تا مدتها آن صحنه و صحنه های دیگر پیش چشمم می آمد و کابوس می دیدم.
امروز که چشمم به این تویوتا افتاد دلشاد شدم، رفتم پیش صاحبش و پرسیدم از بندر می آیید؟ گفت نه همین تهرانیم. تویوتای دو کابین بود و کابین پشتی اش پر از کتاب. گفتم: با این ماشین های شوتی کتاب بار زدی، یادش بخیر این ها یک زمانی ماشین قاچاق بودند. خندید و گفت: این ماشین دولتی است و قدیمی شده، دیگه کسی با این ها قاچاق نمی کند.
از راننده اش اجازه گرفته و چندتا نگاره انداختم به یاد روزگار جوانی و شادمان شدم که یکبار هم این ماشین را با بار کتاب دیدم.
پ. ن:
گَنوغ: دیوانه (واژه ای بندری)
پَسان: بعدا
سیدمظفر: نام امامزاده ای معروف در بندرعباس که اکنون بسیار گسترش یافته است.
موم: مادر به زبان بندری
آب شنگولی: آبی که با نوشیدنش شنگول می شوند، انواع نوشیدنی ها و عرقی جات ممنوعه مانند آب جو، ویسکی، عرق سگی و … در بندرعباس یک همسایه داشتیم که نخستین بار واژه ی آب شنگولی را از زبانش شنیدم، اما انگار نام عمومی اش در میان اهالی همین است.
چترباز: به کسانی که در اینکار بودند به اصطلاح محلی چترباز می گفتند.