آنها در هیچ بازاری پیدا نمی شوند

همه جا را برف فرا گرفته و زمین در خواب سخت زمستانی فرو رفته است. دانه ها خواب بهار سرسبز را می بینند. در روزهای سرد زمستانی و شب های بلندش، تنها جای آسایش و آرامش، خانه ی مادرکلان و پدرکلان بود که هم خوراکی های خوب داشتند و هم افسانه ها و داستان های شنیدنی. خوش به روزگار نواسه هایی بود که پدرکلان شان کتاب داشتند و می توانستند بخوانند. این بچه ها نواسه های نیکبخت تری بودند. در آن شب های بلند و روزهای سرد زمستان که کار و بار و کشت و کار در خواب زمستانی بود، پدرکلان و مادرکلان برای بچه ها همه چیز بودند. در کیسه ی مادر کلان می شد خوشمزه ترین خوراکی ها را یافت و از دهان پدرکلان بهترین افسانه ها را شنید. همیشه دیو هقت سری که می خواست دنیا را در تاریکی و دروغ فرو ببرد در افسانه های مادر کلان شکست می خورد و پسرِ تهیدستِ دلیر و راستگویی که در پی روشنایی و راستی بود پیروز می شد.

می شد تا نیمه های شب بیدار ماند و از جوانی های پدرکلان و دلیری ها و دلدادگی هایش و هزاران سرگذشت پندآموز دیگرش شنید، از داستان های شاهنامه گرفته تا بوستان و گلستان و قصه های هزار و یک شب. همه ی این ها پاداش زمستان بود و برکتِ داشتن پدرکلان و مادرکلانی که می شد زمستان را با آن ها و افسانه هایشان و خوراکی های خوشمزه ی شان سر کرد و به امید رسیدن بهار نشست.

در زمستان این سال ها دیگر کسی به افسانه ها و داستان های مادرکلان و پدرکلان گوش نمی دهد و نواسه ای از آن ها نمی خواهد که برایش کتاب بخوانند. این زمستان ها اما هر اندازه که روزهایش سرد باشند و شب هایش بلند، باز هم کسی سراغ شنیدن گپ های آنان نمی رود.

این شب ها و روزها پدرکلان ها و مادرکلان ها غمگین اند زیرا جای آن ها را گوشی های تلفن همراه، تبلت و بازی های گوناگون آن گرفته است. آنها مدت هاست که افسانه ها و سرگذشت شان را برای کسی بازگو نکرده اند. دیرگاهی است که گپ های آن ها روی دلشان مانده است. برای آن ها و افسانه ها و داستان هایشان کمی وقت بگذاریم. شاید ناگهان از پیش ما بروند. بی گمان در هیچ بازاری نمونه ی آن ها پیدا نمی شود چه رسد به مدل های بالاترش!