بردند!😥

۱۳۹۸-۱۲-۲۱-
نزدیکی های چاشت رفتیم مدرسه تا خرماها را بیاوریم واحد یک و بین خانواده ها پخش کنیم. در حیاط را باز کرده و هنوز چند قدمی داخل نرفته بودیم که آقای نوروزی گفت: اِ اِ شیرهای آب کجاست؟ با تعجب برگشته و به آبخوری نگاه کردم، تا دیدم شیرها نیست، گفتم ای وای برده اند، باز دزد آمده به خدا. ناخودآگاه دویدم داخل کلاسها و بخاری ها را نگاه کردم که خوشبختانه بخاری ها سر جایشان و قفل دفتر همکاران هم بسته بود. کمی خیالم آسوده شد. در همین هول و هراس بودیم که افسانه و گلی و شهربانو هم برای بردن برخی وسایل دیگر از راه رسیدند. با دیدن قیافه ی پریشان ما پرسیدند چی شده؟ داشتم می گفتم دزد آمده که چشمم به جای خالی زنگوله افتاد. دوباره آه از نهادم بر آمد و چشمانم سیاهی رفت. در همان چند لحظه همه ی خاطرات چند ساله ی مان با زنگوله از پیش چشمم گذشت. گفتم حیف از زنگوله قشنگمان. افسانه زد زیر گریه. گلی هم که زمانی دانش آموز اینجا بود و بارها با صدای این زنگوله، زنگ تفریح و کلاسش خورده بود با آه و نفرین گفت:خیر نبینند ایشالا، چطور دلشان شد ببرند، چقدر صدای این زنگوله را دوست داشتم. شهربانو هم با ناراحتی گفت: آخه این زنگوله چه به دردشان می خورد.
پس از کمی مرثیه خوانی و آه و افسوس و سرزنش خود، رفتم واحد یک برای هماهنگی با جوشکار و نیسان. برگشتم که حسین نوروزی عزیز هم آمده بودند مدرسه. برای بچه ها مقداری ژل بهداشتی آورده بود. وقتی چهره ی دزد زده ی ما را دید، دلداری داده و گفت مواظب باشید که باز می آیند. به شوخی گفتم: حسین جان از دیدن جای خالی زنگوله چنان شوکه شدم که جای آمپول های پنی سیلین سی سال پیشم دوباره به درد آمدند! (نمی دانم چرا هر وقت شوکه می شوم یا خیلی سردم می شود جای آمپول های قدیمی درد می گیرند!)😆 چون حدس می زدم که برای بردن وسایل سنگین تر باز ممکن است بیایند، همه ی بخاری ها را باز کرده و با کامپیوتر و برخی وسایل دیگر بردیم یک جای امن تر و پس از آن رفتیم خلازیر و بازار آهن دنبال نرده و جوشکار تا آن طرف حیاط را که هم هیچ گمان نمی کردیم دزد بتواند بالا بیاید، نرده بکارد.
در آن شلوغ پلوغی اما شنیدن آواز ناگهانی یاکریم که در خانه ی چوبی جدیدش لانه ساخته و با خیال آسوده خوابیده بود برایم بسیار آرامش داد؛ انگار می گفت امیدوار باش رفیق، این نیز بگذرد.🍀😊