گپ نخست

سخن سردبیر

می توان دوباره ساخت

چند روزی است که موسیچه­‌ها دوباره به خانه­‌ی ما بازگشته­‌اند و هر روز با کوشش فراوان خاشاک و چوبَک­‌ها را برای ساختن لانه­‌ی پارسال­‌شان گردآوری می­کنند، لانه ­ای که سال پیش در آن سر از تخم در آوردند و تا آموختن پرواز زندگی کردند.

لانه­ از پارسال و پس از بزرگ شدن چوچه­ ها و پروازشان خالی بود. بخشی از آن ریخته و بخشی را هم باد پاییزی خراب کرده بود. چیز زیادی از لانه برجای نمانده بود. با آمدن بهار سر و کله­‌ی موسیچه­‌ها که شاید همان چوچه‌های پارسالی باشند، دوباره پیدا شده بود. آنها از دیدن لانه­ی قشنگ پارسالی­شان جا خوردند و غمگین شدند. لانه­‌ی آنها اینگونه نبود. لانه­‌ی آنها جای بازی و شادی و زندگی بود. آنها در این لانه بزرگ شده بودند و آن را دوست داشتند. اما اکنون می­دیدند که دیگر این لانه جای خوبی برای تخمگذاری و زندگی چوچه­های تازه نیست.  چند روز گذشت. موسیچه­ها گاه­گاهی به لانه سر می زدند و پس می رفتند. سرانجام آنها یک روز پس از نسشتن طولانی کنار لانه­ی ویرانشان نگاهی به همدیگر انداختند و با کوکویی بلند پرواز کردند و رفتند.

چند روزی خبری از موسیچه­ها نبود. اما دو سه روز چوبَکی در دهان وارد راهرو خانه شدند. آن­ها می­خواستند لانه­شان را دوباره بسازند. این را می­شد از کوشش­های هر روزه و خستگی ناپذیرشان برای گردآوری چوبَک­ها پی بُرد.

 امروز که پس از یک هفته از سفر برگشتم دیدم لانه­شان بهتر از لانه­ی پیشین ساخته شده است، زیبا و شاید هم کمی کلان­تر. یکی از موسیچه­ ها هم میان لانه خوابیده بود. نمی­توانستم درون لانه را ببینم اما گمان کنم دوتا تخم کوچک در آن گذاشته باشند. این را هم از نگاه دل­پُر و شاد و امیدوارشان دانستم.

این روزها با کوکوی شاد و آواز موسیچه­ ها از خواب بیدار می شوم…