خانه کودکان افغانستان

مدرسه فرهنگ

خانه کودکان افغانستان- نوشته بانو روشنا جهانگیرفام- 16 مرداد ماه 1399

اینجا خانه کودکان افغانستانی در تهران است.مدرسه ای کوچک که بیست سال است درهایش به روی کودکان بی پناه افغانستانی باز است.
اینجا چهار دیواری کوچک اجاره ای است که کودکان آواره از جنگ ،آرزوها و امیدهایشان را در آن جستجو میکنند.
اینجا مدرسه فرهنگ است؛جایی که نه کسی برایش هشتگ راه می اندازد، نه کسی ترند اول توییتر اش می کند.
نه کسی برای پلمپ شدنهایش گزارشی می نویسد.نه کسی برای مدیرش دست و هورا می کشد و نه کسی برای کودکانش دل می سوزاند.
اینجا تکه کوچکی از خاک افغانستان است و برای همین اینگونه مهجور مانده.
اینجا بیروت نیست که در کسری از ثانیه عکس هایش جهان را به تسخیر درآورد و دلها برای این همه اندوهش بلرزد.
بیروت نیست تا صفحه ها را پر کند از آهنگ لبیروتی و تصاویر آوارگی مردمانش…اینجا نهایتش کسی از دلتنگی زیرلب آوازی غریب از سرزمینش زمزمه کند:

سرزمینِ من؛ خسته خسته از جفایی
سرزمینِ من؛ بی سرود و بی صدایی
سرزمین من؛ دردمندِ بی دوایی…..

من اما در این اندک سالهای بودنم در اینجا بسیاری امیدها دیده ام و حتی بسیاری مرگها. مثل مرگ آرزوهای حسین ده ساله، وقتی بخاطر دستفروشی مجبور شد ترک تحصیل کند، مثل مرگ امیدهای فرشته وقتی یک روز آرام در گوش من گفت: خانم من با مامانم میرم خیاطی برای همین نمیرسم کتابایی که میدید رو بخونم.
مثل خاموشی ستاره کلاس اولی ام، وقتی درمانده از فقر مجبور شد درس را رها کند… اما این همهء ماجرا نبود؛ من رامین را دیدم که ماهی سیاه کوچولو شد الگوی زندگی اش و رفت تا به دریای آرامش رسید، بنیامین را دیدم که با یک چشم نابینا،برایم از عشقش به مادرش مینویسید، اکبر را دیدم که میخواهد اگر رییس جمهور شد تفنگها را بگیرد و قلم به دست مردم سرزمینش بدهد….
اینجا،این چهاردیواری کوچک یک قانون بزرگ دارد،یک قانون مهم و آن اینکه: شادی حق اول کودکان است.
هیچکس نمیتواند درون این چاردیواری این حق را از کودکان بگیرد.
باید اندوهت را پشت این درهای آهنی بگذاری و داخل شوی.
باید بخندی،حتی اگر هیچکس عکسی از خنده هایت را منتشر نکند، حتی اگر جهان در بی خبری از کنار این خانه کوچک عبور کند، حتی اگر ترند اول هیچ فضای مجازی یا واقعی نشوی…

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط